تاريخ اندلس در دوره فتح اسلامى و حكومت واليان عرب |
|
تاريخ اندلس در دوره فتح اسلامى و حكومت واليان عرب (92 ـ 138ه' / 711ـ755 م) دكتر غلامرضا جمشيدنژاد بعد از فتح مغرب, مسلمانان درپى فتوحات ديگرى بودند تا زمينه نشر اسلام را هرچه بيشتر فراهم آورند. آمادگى مسلمانان و بروز شرايط مناسب, زمينه فتح يكى از مناطق وسيع يعنى اندلس را ممكن ساخت و با فتح آن, اسلام تمام اين منطقه را فرا گرفت. ابتدا سياست هاى مسالمتآميز حكام و اتحاد مسلمانان توانست مسلمانان را به عزت و افتخار برساند, ولى ديرى نپاييد كه بروز اختلافات قبيلگى و آشوب هاى سياسى, سرزمين اندلس را در معرض تاخت وتاز اسپان, فرانك ها و ... قرار داد. مقاله حاضر با تكيه بر منابع اصيل به بررسى حوادث تاريخى فوق از سال 92ـ 138ه' مى پردازد. مقدمه مسلمانان, شبه جزيره ((ايبريا)) واقع در جنوب غربى اروپا را ((اندلس)) مى ناميده اند و جغرافى دانان مسلمان آن سرزمين را از جنوب به مديترانه, از شمال و مغرب به اقيانوس اطلس و از شرق به كوهسار پيرنه محدود دانسته اند.(2) از آن جا كه ريشه يابى گسترش اسلام در اين منطقه از ابتداى انتشار تا رسيدن به اوج اقتدار اهميت بسيارى دارد در اين مقاله مختصر, صفحه اى چند از تاريخ اندلس (دوره 46 ساله فتح اسلامى و حكومت واليان عرب) را با تكيه بر مطمئن ترين اسناد و مدارك, در سه بخش به ترتيب ذيل مورد پژوهش قرار مى دهيم: 1) از آغاز فتح تا ابتداى دوره واليان; 2) استقرار مبانى اجتماعى و اقتصادى تازه; 3) درگيرىهاى قبايل عرب و شورش بربرها. 1) از آغاز فتح تا ابتداى دوره واليان آندلس, هنگامى كه نيروهاى مسلمانان در كناره هاى نزديك و جزيره هاى همسايه آن گسترش مى يافت تحت حكومت گوت ها بود.(3) مسلمانان, مغرب دور را گشوده و بر شهر طنجه استيلا يافته بودند و براى سيطره كامل بر مغرب, كافى بود شهر سبته را كه در مقابل طنجه و در سوى ديگر زبانه مغربى قرار داشت, به تصرف خود در آورند. تصرف اين شهر از آن جهت براى مسلمانان دشوار بود كه فرمانرواى شهر, كنت جوليان, با تمام توان به دفاع از آن مى پرداخت و هرگونه حمله اى را كه به منظور فتح آن جا رخ مى داد, دفع مى كرد. با اين وصف, موسى, پسر نصير,(4) مشتاق استيلا بر اين شهر مستحكم شد و سرانجام به آن چه خواسته بود, رسيد.(5) انديشه فتح اندلس وقتى مسلمانان مغرب را به طور كامل فتح كردند, طبيعى بود كه موج كشورگشايى ايشان آرام نگيرد. طارق(6) با سپاهيان عرب همراه خود, در كنار طنجه اردو زد. موسى نيز نوزده هزار سپاهى از بربرهاى به اسلام گرويده را با سلاح و ذخيره كامل در اختيار طارق گذارد. با گذشت زمان و پس از انتشار اسلام در مغرب, مردم آن سرزمين همواره دليرى بيشترى مى يافتند و اسلامشان حماسى تر مى شد و براى پيش بردن پرچم آيين نو, آمادگى فزون ترى پيدا مى كردند. بدين ترتيب انديشه فتح اندلس يا اسپانياى اسلامى به اذهان آنان خطور كرد(7) و توجه كامل طارق بدين كار جلب شد. در اين اقدام, مسلمانان نه با تحريك حاكم سبته يا شهزادگان غيطشه, بلكه از روى ايمان اسلامى خويش, به جهاد روى آوردند تا نشر اسلام را هر چه بيشتر كامل كنند. در اين هنگام نامه اى از كنت جوليان به موسى رسيد كه در آن مسلمانان را به فتح اندلس فراخوانده و وعده داده بود كه سنگرهاى خود را به ايشان خواهد سپرد. و چون موسى از طريق منابع اطلاعاتى كنت جوليان و همپيمانانش با خبر شد كه اوضاع داخلى اندلس سخت دچار آشفتگى و اختلاف سياسى است, به نداى وى پاسخ مساعد داد.(8) در پى پيشنهاد جوليان مبنى بر اين كه سبته و پايگاه هاى ديگر خويش را در اختيار مسلمانان مى گذارد و كشتى هاى خود را هم براى انتقال ايشان در دريا به آنان مى دهد و با سپاهيان خويش ايشان را همراهى و راهنمايى مى كند, موسى از خليفه اموى, وليدبن عبدالملك (حكومت: 86ـ96ه' / 705ـ715م) براى شروع عمليات پيشروى, نظرخواست و خليفه موافقت خود را با اين شرط علام كرد كه نخست قدرت اندلس را با ((دست بردهاى مرزى)) و اعزام گروه هايى براى حمله هاى كوچك و گذرا بيازمايند.(9) بدين منظور در رمضان 91 / 710م نيروى كوچكى مركب از پانصد رزمنده مسلمان كه صدتن از ايشان سواره بودند, باگذر از تنگه, از سبته به ((شبه جزيره ايبريا)) در آمدند. اين عبور در حقيقت يك حمله اكتشافى بود كه به فرماندهى إبوزرعه طريف بن مالك معافرى انجام شد. اين گروه در جنوب اسپانيا در كنار شهرى كوچك كه اكنون با انتساب به همين فرمانده ((طريفه / جزيره طريف)) نام دارد, پياده شده, دست بردهاى آزمايشى خود را آغاز كردند و با انبوهى از غنايم به سلامت باز گشتند. موفقيت آميز بودن اين يورش, مسلمانان را به فتح اندلس اميدوار ساخت و ايشان را تشويق كرد كه به فرماندهى طارق بن زياد به حمله اى بزرگ تر بپردازند. حمله گسترده و فتح اندلس طارق در ماه رجب 92 / آوريل 711 از تنگه عبور كرد و در كنار كوهى لنگر انداخت كه با انتساب به وى ((جبل طارق)) نام گرفته است.(10) طارق اخبار پيشروى ها را به اطلاع موسى مى رسانيد و چون از موسى كمك خواست, او نيز در رمضان 93 / ژوئن 712 با سپاهى مجهز حمله خود را آغاز كرد و پس از گذشت يك سال از شروع حمله موسى, دو فرمانده در شهر طلبيرهTynavera) ) واقع در شمال غربى طليطله, به هم رسيدند و پس از چهار سال اندلس به دست مسلمانان فتح شد و مسلمانان(11) از دورترين نقطه جنوبى تا كهساران پيرنهPareness) ) و سواحل شمالى و از مالقه و طركونه در شرق تا مالمريه و اشبونه در غرب را گشودند و از دشت هاى جنوبى تا ارتفاعات قشتاله را تصرف كردند و از هيچ شهر بزرگ يا دژ استوارى نگذشتند, مگر اين كه بر فرازش پرچم اسلام را بر افراشتند و آن سرزمين را تحت قلمرو وسيع دولت بزرگ اسلامى درآوردند و دامنه فتوحات ايشان در سواحل شمال شرقى اندلس به شهر جيحونGijon) ) در كناره خليج بسكاىBiscay) ) رسيد.(12) بالاخره در سال 95ه' / 714م موسى بن نصير و طارق بن زياد از سوى وليدبن عبدالملك به دمشق فراخوانده شدند و پيشروى ها متوقف شد. در گزارش ها آمده است كه وليد پس از باخبر شدن از اين همه فتح و پيروزى موسى بن نصير, بدگمان شد و پنداشت كه وى قصد دارد او را از خلافت خلع و خود در آن جا به استقلال حكومت كند; نامه هاى موسى هم به علت درگيرى ها مدتى به تإخير افتاد و بر بدگمانى خليفه اموى افزود. اما موسى هيچ گاه چنين فكرى در سر نداشت, بلكه مى خواست سپاه اسلام را پس از فتح كامل اروپا از طريق قسطنطنيه و آسياى صغير به شام, پايتخت خلافت اسلامى برساند و به اين ترتيب تمامى حوزه مديترانه را تحت اختيار دولت اسلامى درآورد, ولى اصرار وليد بر آمدن وى به دمشق او را از هدفش باز داشت با وجود اين, تاريخ نويسان وجوهى را براى مثبت ارزيابى كردن عمل خليفه برشمرده و گفته اند خليفه مى خواسته است تا از نزديك با او به گفت وگو بپردازد و از حقيقت رويدادهاى اندلس و فرنگستان مطلع گردد و در عين حال درجه وفادارى موسى را با رويارويى بسنجد و يا ممكن است وليد از اين امر ترسيده باشد كه دور افتادگى, مسلمانان را از بين ببرد.(13) به هرحال, موسى در 95ه' / 714م اندلس را ترك كرد و هنوز در راه بازگشت به شام بود كه وليدبن عبدالملك درگذشت و برادرش, سليمان (حكومت: 96ـ98ه' / 715ـ717م) جانشين او شد. موسى بن نصير هم درحالى كه فرزند خود, عبدالعزيز را به عنوان والى به حكومت اندلس گماشته و حبيب, پسر ابوعبده بن عقبه بن نافع را به عنوان وزير, يا معاون وى تعيين كرده بود, خود در مدينه درگذشت. شيوه حكومت عبدالعزيز عبدالعزيز نقاطى از اندلس را كه در زمان پدرش ناگشوده مانده بود, گشود; به خصوص در طول ساحل شرقى اندلس و تا شهر برشلونه (بارسلون) پيش رفت. در اين منطقه با يكى از نجباى گوت به نام تدمير كه از ياران مسلمانان بود, پيمان بست و به مقتضاى اين پيمان, قلمرو او تحت نظارت مستقيم حكومت مسلمانان در آمد. متن اين پيمان نامه در منابع آمده است.(14) سپس براى آرامش اوضاع, سياست مسالمت و آشتى را در پيش گرفت. او مردى خيرخواه و با فضيلت بود. به حكومت نوپا و اداره آن سامان بخشيد و براى اجراى احكام قانونى و تنظيم اصول مدنيت اسلامى, ((ديوان)) تإسيس كرد, تا احكام و اصول را به تناسب اوضاع رعاياى جديد تنظيم كند و در پيرامون قانون, مدنيت اسلامى و وفاق ملى مسلمانان, هرچند از قبايل گوناگون باشند, با تكيه بر وحدت كلمه آشكار شود.(15) عبدالعزيز شهر اشبيليه را به پايتختى حكومت برگزيد و با همسرش در دير ((سانتا روينا)) مسكن گرفته و از دير به عنوان مسجد براى برگزارى شعاير اسلامى استفاده كرد.(16) از نظر موقعيت جغرافيايى شهر اشبيليه ويژگى خواصى داشت; اين شهر بر ساحل راست نهر پرآب وادىالكبير و در غرب مصب آن در يك خليج عميق, قرار گرفته بود و از بزرگ ترين و مستحكم ترين و آبادترين شهرهاى جنوبى اندلس به شمار مى رفت. وجود دژها, باروها و امكانات ارتباطى با شهرهاى ديگر, موقعيت جغرافيايى آن را به يك بندر دريايى درجه يك تبديل كرده بود. در اصل, موسى آن را براى عبدالعزيز در نظر گرفته بود تا با پهلو گرفتن كشتى هاى مسلمانان در آن, به منزله دروازه اندلس باشد.(17) ناموفق بودن سياست عبدالعزيز عبدالعزيز به رغم سياست مسالمت طلبانه خود, نتوانست ميان قبيله هاى گوناگون وفاق پديد آورد و حتى به فرو خواباندن شورش هاى سپاه خود موفق نشد. وى به سبب اين كه بيش از حد, مطيع همسرش بود و به آيين ها و تشريفات سلطنت به نوعى گرايش يافته بود, در اهداف خود ثابت قدم نبود و چنان كه برخى از مورخان ياد كرده اند: ((وى به سان شاهان گوت, افسر گوهر نشانى برسر مى نهاد و به يارانش در هنگام باريابى فرمان مى داد كه برايش به خاك بيفتند)). هم چنين گفته اند كه او سلطنت مى جست و در آن جهت تلاش مى كرد و براى استقرار حكومتى مستقل براى خود در اندلس مى كوشيد. به همين دليل گروهى از سپاه به تحريك سليمان, خليفه اموى او را كشتند, تا از موسى كه غنيمت ها و هديه هاى اندلس را براى وليد مى برده است, انتقام بگيرند. (18) إيوب لخمى, نخستين والى اندلس سپاه اندلس پس از ترور عبدالعزيز, ايوب, پسر حبيب لخمى را به حكومت اندلس برگزيدند و با حكومت يافتن او دوران واليان عرب آغاز شد. حكومت اعراب بر اندلس اسلامى تا سال 138ه' / 756م استمرار داشت تا اين كه در اين سال عبدالرحمان بن معاويه, ملقب به ((الداخل)) (وارد شونده به اندلس), توانست خلافت امويان اندلس را بنيان گذارى كند. در اين فاصله زمانى, شمارى چند از اميران عرب بر اندلس حكومت كردند كه برخى از آن ها از جانب خليفگان مشرق به طور مستقيم تعيين مى شدند و برخى ديگر از سوى واليان افريقا و تعدادى را هم سپاه اسلامى اندلس, خود برمى گزيد و سپس دستگاه خلافت, ايشان را تإييد مى كرد. اين دوره هرچند كوتاه بود, اما در تاريخ اندلس, بسيار مهم است, زيرا در همين دوره, بنيادها و مبناهايى نهاده شد كه حكومت مسلمانان بر آن ها استوار بود. چنان كه در همين دوره, انگيزه ها, عوامل و اسباب اختلاف نيز پى افكنى شد و سرانجام موجبات سقوط آن را فراهم ساخت.(19) 2) استقرار مبانى اجتماعى و اقتصادى تازه فتح شبه جزيره ايبريا (اندلس) به دست مسلمانان, در زندگانى عمومى و در نظام هاى اجتماعى و اقتصادى آن سرزمين, سرآغاز يك دوران تازه و ابتداى يك تحول و تكامل بسيار مهم بود, زيرا پيش از آن اقليتى ستمكار و فراهم آمده از شهرياران و اشراف و نجباى ممتاز بر يك ملت سرورى و حكومت مى كردند و ايشان را به زشت ترين وجه ممكن, مورد بهره كشى و اجحاف خود قرار مى دادند و حتى آنان را در بردگى و بندگى خويش نگاه مى داشتند. اسلام در چنين وضعيتى به اين سرزمين آمد تا تمامى آن وضعيت نابه هنجار را از ميان بردارد و فرصت هاى عدالت, آزادى و برابرى را در اختيار همه مردم بگذارد. با اين كه مدتى مسلمانان گرفتار تثبيت و گسترش فتح بودند, در طى چند سال اندك توانستند عنصرهاى آشفتگى را ريشه كن كنند و اداره امور كشورى را كه تازه گشوده بودند, سامان بخشند و به سوى استقرار مبانى مدنيت مترقى و اجراى آرمان هاى والاى اسلامى و انسانى حركت كنند, چرا كه در اسلام حكومت كردن هدف نيست, بلكه وسيله اى است براى انتشار اسلام و عملى كردن آرمان هاى اسلامى.(20) در تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامى همواره ميان ماندگارى اسلامى و موفقيت دعوت اسلامى, با عملكرد حكومتگران و ايجاد همخوانى ايشان ميان آرمان گرايى و واقع گرايى از سويى, و فراهم آوردن موجبات رفاه, دلخوشى و خوشنودى ملت هايى كه دل به حكومت اسلامى سپرده و تحت اطاعت مسلمانان در آمده اند از ديگرسو, همبستگى كاملى وجود دارد. كيفيت رفتار مسلمانان با اهل ذمه اهل ذمه پيروان دين هاى ديگرى بودند كه به فرمان اسلام گردن نهاده و از طريق امضاى قراردادها و پيمان نامه ها با حكومت اسلامى و مسلمانان پيوند همزيستى مسالمتآميز مى بستند و با پرداخت جزيه (ماليات سرانه) ضمن حفظ فرهنگ و دين خود, در پناه مسلمانان در مىآمدند و از آزادىهاى مدنى و اجتماعى زيادى برخوردار مى شدند. در ارتباط با مالكيت زمين ها و لزوم پرداخت خراج (ماليات اراضى), مبانى اقتصادى معينى به اجرا درمىآمد كه مسلمانان خميرمايه ها و تشكيلات ادارى و ديوانى آن را از فرهنگ و تمدن ايران در دوره ساسانى اقتباس كرده و با وحى اسلامى تطبيق داده بودند. و شايد از همين روى است كه طبق تصريح منابع كهن هر سه واژه كليدى در اين زمينه, يعنى جزيه, خراج و ديوان كلماتى برگرفته از زبان فارسى اند.(21) قرارداد صلح عبدالعزيز و تدمير مسلمانان در خلال فتح هاى خود با هر يك از منطقه هاى اندلس از طريق پيمان نامه هاى ويژه اى پيوند برقرار مى كردند. اين پيمان نامه ها هر چند با يكديگر در بافت و در برخى جزئيات مختلف اند, اما در روح و اساس يكسان اند. در معاهده اى كه ميان عبدالعزيز و تدمير منعقد گرديده نيز همان توافق كلى با روح اسلامى وجود دارد, در اين معاهده آمده است: ((بسم الله الرحمن الرحيم. اين نوشته اى است از عبدالعزيز, پسر موسى, براى تدمير, فرزند غندريس, هنگامى كه براى صلح آماده شد; تا اين كه پيمان و قرار خدا را كه پيامبران و رسولان خود را بدان خاطر فرستاده است, نگهدارد و تا اين كه در پناه خدا و در پناه[ حضرت] محمد(ص) باشد و تا اين كه بدو و به هيچ كدام از يارانش بدى نرسانند و[ در حقشان] كوتاهى نشود و بديشان دشنام ندهند و ميان ايشان و همسران و فرزندانشان جدايى نيندازند و ايشان را نكشند و كليساهايشان را آتش نزنند و ايشان را بر دينشان اجبار نكنند و اين كه صلح با ايشان بر هفت شهر است و البته او نگهدارى پيمان را فرو نخواهد گذارد و قرارداد بسته شده را برهم نخواهد زد و هر آن چيزى را كه بر او لازم گردانيده ايم و انجام دادنش را برايش بايسته شمرده ايم, درست خواهد دانست و هيچ خبرى را[ از ما] پنهان نخواهد كرد و بر عهده وى و يارانش از آن جهات, پرداخت جزيه است[ به شرح ذيل:] بر هر شخص آزادى, يك دينار265[ / 4 گرم زر مسكوك] نقد, و چهار مد[ هر مد4: / 36 كيلوگرم] گندم, و چهار مد جو و چهار قسط[ هر قسط: 5 / 1 كيلوگرم] سركه, و دو قسط عسل و يك قسط زيتون و بر هر برده, نيمى از اين مقادير است. بر اين پيمان, عثمان, فرزند عبدالله رجعى و سليمان, فرزند قيس تجيبى و يحيى, فرزند يعميرهمى و بشير, فرزند قيس لخمى و يعيش, فرزند عبدالله ازدى و ابوصم هذلى گواه بودند و در ماه رجب سال 94 نوشته شد)).(22) ساماندهى آشفتگى ها با تسامح دينى مسلمانان در سال هايى اندك, توانستند عناصر آشفتگى و نابه سامانى را از ميان بردارند و به سرزمينى كه گشوده بودند, سازمان ادارى بخشند. ايشان آيين ها, قوانين و قاضيان خود و بوميان را براى آنان به رسميت شناختند حتى برايشان حاكمانى از ميان خودشان تعيين كردند كه استان ها را اداره و ماليات ها را جمعآورى و قوانين و فرمان ها را اجرا مى كردند و خود مسلمانان تنها وظيفه هاى عالى حكومتى را بر عهده داشتند و بر حسن اجراى قوانين نظارت مى نمودند. بدين ترتيب, بسيارى از اوقات والى, رئيس شهربانى, والى خراج, متصدى بريد و اطلاع رسانى و قاضى از ميان بوميان بودند.(23) مسلمانان با اقليت هاى دينى به خصوص مسيحيان, با تسامح دينى رفتار مى كردند و بهره مندى از جلوه هاى اين تسامح دينى چنان گسترده بود كه كنيزان و بردگان را هم شامل مى شد.(24) خط مشى سياسى تسامح آميز واليان و نتايج مثبت آن واليانى كه بعد از عبدالعزيز به حكومت رسيدند, از جمله سمح, فرزند مالك و عنسه, فرزند سحيم كلبى و... همه همين خطمشى سياسى تسامحآميز اسلامى را به كار بستند. سمح بر مسيحيان جزيه مقرر كرد و ايشان را در عمل به آيين هاى دينيشان آزاد گذارد. هم چنين عنبسه, فرزند سحيم كلبى و عبدالرحمان غافقى, خودشان شخصا در استان ها مى گشتند و به دادخواهى هاى مردم رسيدگى مى كردند; بى آن كه ميان دين هاى مختلف و ميان پيروان آن ها تفاوتى قائل شوند و حتى غافقى كليساهايى را كه از مسيحيان گرفته شده بود, به ايشان باز پس داد. اين تسامح دينى براى آندلسيان و اسپان ها و ... هيچ جاى گلايه اى باقى نمى گذاشت و اسلام در همزيستى مسالمتآميز با يهوديان هيچ مشكلى نمى ديد و ميان ايشان در همه حق ها و مسئوليت ها جانب مساوات را نگاه مى داشت.(25) نتيجه اين سياست واليان مسلمان, خشنودى همگان از جمله مسيحيان از نظام جديد بود. بدين لحاظ ايشان حكومت مسلمانان را بر حكومت فرانك ها و گوت ها ترجيح مى دادند. از روشن ترين دليل هاى خرسندى مسيحيان از حاكمان تازه خود اين است كه حتى يك شورش دينى در اين دوره در كشور برپا نشد. البته برخى از خلفاى اموى دمشق نيز در تلاش براى گسترش روح حقيقى اسلام از هيچ كوششى دريغ نمى كردند; مثل خليفه اموى تبار علوى رفتار, عمربن عبدالعزيز كه به گفته پژوهشگران, در دوره خلافت وى حتى يك نفر بربر باقى نماند كه به آيين اسلام در نيامده باشد. كافى بود شخصى ((شهادتين)) (گواهى بر يگانگى خدا و پيامبرى حضرت محمد(ص)) را بر زبان راند, تا از پرداخت جزيه معاف گردد و مسلمان شمرده شود, بى آن كه به رعايت دقيق واجب هاى دينى اش مجبور باشد.(26) عمربن عبدالعزيز خليفه اى به حقيقت دين دار و بسيار دورانديش بود و مى دانست كه نوادگان همين نومسلمانان, سپاه مخلص اسلام اند, به خصوص پس از فتح اندلس به دست مسلمانان; زيرا پيروزى سريعى كه نخستين فاتحان به دست آوردند, انگيزه نيرومندى شد براى كسانى از بربران مسلمانى كه عقب مانده بودند, تا از دريا عبور كنند و به رزمندگان بپيوندند. در همان زمانى كه بربران شمال افريقا تحت تإثير فاتحان مسلمان, زبان عربى و مبانى دين را مىآموختند, بسيارى از مهاجران عرب, از ريشه دارترين قبيله ها و از آشناترين اشخاص با دين و زبان بودند كه بر مسيحيان و يهوديان خود اندلس تإثير زيادى داشتند و اين اثرگذارى در گذر زمان همواره آشكارتر شد. مسيحيان با نام ((معاهدان)) و ((مستعربان)) شناخته مى شدند. معاهد انتساب ايشان را به پيمان هايى مى رسانيد كه با حاكمان مسلمان بسته بودند و چون مسيحيان اندلس از مسلمانان هم زبان و فرهنگ و هم سبك زندگى را ياد مى گرفتند و بسيارى از ايشان زبان عربى را به خوبى مى دانستند, مستعرب نام گرفتند. مسلمانان و مسيحيان در كنار هم آزادانه و بسيار دوستانه مى زيستند.(27) اصلاحات اقتصادى و تسهيلات مالى در امر جزيه, خراج و كارهاى ديوانى حكومت اسلامى در اصلاحات اقتصادى خود هم ماليات ها را پايين آورد و هم در ساده كردن آن ها كوشيد; تا جايى كه مقدار جزيه در اندلس از دو دينار فزون تر و از دوازده درهم (هر درهم: 265 / 4 گرم نقره مسكوك) كمتر نمى شد و كم و زياد آن به توانايى مادى شخص جزيه دهنده بستگى داشت و در كنار اين مبلغ نقدى, مقاديرى هم جنسى دريافت مى گرديد.(28) زمين ها از نظر مالكيت بر دوگونه بودند: نوع نخست, زمين هايى بودند كه دولت در اختيار گرفته بود, از قبيل زمين هاى درباريان دولت گوت يا زمين هاى كليساهاى دولتى يا آن هايى كه صاحبانشان رها كرده و از كشور گريخته بودند. اين گونه اراضى, اگر چه به طور قانونى ملك دولت بودند, اما دولت تنها 15 آن ها را براى تإمين بودجه و هزينه هاى عمومى نگاه مى داشت و بقيه را در ميان سپاهيان, مهاجران عرب و بربر و ديگر مسلمانان تقسيم مى كرد. در تقسيم زمين, ولايت هاى شمالى, يعنى گاليكيه (جليقيه), ليون و اشترياس به بربرها تخصيص يافته بود و ولايت هاى جنوبى به قبايل عرب. كارگران تابعSiervas) ) گوت ها كه به كشت و كار در اراضى مى پرداختند, بايستى خراج را به ارباب خود يا به قبيله اى مى پرداختند كه مالك زمين ها شده بود, و مقدار آن 25 محصول بود. نوع دوم, زمين هايى بود كه هم چنان در دست صاحبان اصلى قرارداشت و مالكان تنها خراج آن ها را مى پرداختند و در تعيين مقدار آن, توان بازدهى زمين در نظر گرفته مى شد و در هر صورت از 110 محصول تجاوز نمى كرد.(29) خراج از همه كسانى كه زمين را مالك مى شدند, يكسان گرفته مى شد و در اين امر هيچ تفاوتى ميان مسلمان و ذمى وجود نداشت. از اين رو مسلمانان در آزادسازى كشاورزان اندلس از چنگ فئوداليسم كهن بسيار تلاش كردند و زارعان براى نخستين بار در زندگى خود مالك زمين ها شدند و با انتقال مالكيت از راه خريد و فروش, حق تصرف يافتند; حقى كه پيش از فتح اسلامى نداشتند.(30) 3) درگيرى هاى قبايل عرب و شورش بربرها سياست داخلى واليان اندلس از آغاز دوره عنبسه, فرزند سحيم كلبى در سال 103ه' / 721م, به سمت دسته بندىها و جنگ قبايلى و نزاع شديد ميان قبيله هاى عرب قيسى و يمنى گرايش يافت. هر كدام از عنبسه, فرزند سحيم و عذره, فرزند عبدالله فهرى و يحيى, فرزند سلامه عاملى در خلال فرمانروايى خود كه هفت سال به طول انجاميد (شوال 103 ـ ربيع اول 110 / مارس 722 ـ ژوئن 727) با جانبدارى از قبايل يمنى, آتش كينه را در سينه هاى قبايل قيسى اندلس برافروختند; آتشى كه در حقيقت به خودى خود برافروخته بود; زيرا بسيارى از افراد قيسى, جنگ هاى ميان زبيريان و مروانيان را در مشرق ديده بودند حتى كسانى از ايشان با چشم خود, كشتار و بخت برگشتگى قيسيان را به دنبال شكست زبيريان در مرج راهط شام به دست كلبيان يمنى شاهد بودند. از اين رو همواره به دنبال فرصتى براى كين خواهى و انتقام گيرى و تسويه حساب هاى خود با يمنيان و كلبيان مى گشتند. هنوز اين سه والى, سياست جانبدارانه خود را از كلبيان و يمنيان به اجرا در نياورده بودند كه دل هاى قيسيان از درد آكنده و جان هايشان از تلاطم لبريز بود و در انتظار فرصتى مناسب به سر مى بردند. ناخرسندى هشام بن عبدالملك, از دامن زدن به اختلاف هاى قبايلى به مجرد اين كه فرمانروايى اندلس به دست چند والى عرب قيسى: حذيفه فرزند احوص قيسى, عثمان فرزند ابونسعه خثعمى, هيثم فرزند عبيدالله كنانى و محمد فرزند عبدالله اشجعى افتاد, كلبيان يمنى در والى گرى ايشان سخت گرفتار آمدند و به محنت زدگى دچار شدند. هيثم, چنان بر يمنيان عرصه را تنگ گرفت كه به ناچار سربه شورش برداشتند و نافرمانى آشكار پيشه كردند. كار سخت گيرى هيثم بر قبايل يمنى به جايى رسيد كه خليفه إموى, هشام بن عبدالملك (حكومت: 105ـ125ه' / 723ـ743م) به رغم قيسى بودن خود, كار هيثم را زشت شمرد و پس از عزل او, به شدت كيفرش كرد. هشام, از قبيله هاى عرب و بربر ساكن آندلس, از بدرفتارى هيثم با ايشان و زندانى كردن بسيارى از آنان شكايت هايى دريافت كرد و به كارگزار خويش, محمد, فرزند عبدالله دستور داد تا در مورد اين شكايت ها تحقيق كند. پس از بررسى و ثابت شدن اتهام ها, محمد او را به زندان انداخت و زندانيانش را آزاد كرد و ثروت هايشان را كه هيثم مصادره كرده بود, به ايشان برگردانيد و قبل از تبعيد هيثم به افريقيه (تونس) او را سوار بر الاغ در خيابان هاى قرطبه چرخانيد, تا به خاطررفتار ناپسندش نسبت به سران قبيلگان عرب و بربر, بدنام و رسوايش سازد.(31) صفآرايى بربران برضد اشراف عرب اگر چه از آغاز دوره هيثم, دشمنى آشكار و آسيب آفرين كهن و ريشه دار قيسى و يمنى شروع شده بود, اما به علت سرگرمى مسلمانان به جنگ در آن سوى پيرنه, آسيب هاى اين اختلاف زمانى آشكار شد كه دسته بندىهاى قيسى و يمنى به نزاع و جنگ تبديل شد; يعنى در روزگار حكومت عقبه, فرزند حجاج سلولى. اين والى از سويى از فرانك ها شكست خورده بود و از سوى ديگر والى افريقيه, عبيدالله, فرزند حبحاب براى خوابانيدن شورش هاى بربران بلاد مغرب, از او خواسته بود به سواحل شمال مغرب حمله كند و اين وضعيت, سرآغاز جنگ و صفآرايى تحزب هاى قبايلى بود. عقبه, والى آندلس, به نداى كمك خواهى عبيدالله پاسخ مساعد داد و با نيروهاى زيادى از دريا عبور كرد و به سواحل افريقايى رسيد و هر كس از بربران را كه به دستش افتاد از دم تيغ گذراند. با وجود اين به خاموش كردن آشوب, موفق نشد.(32) شورش بربران به سرعت فراگير شد. عبيدالله براى مقابله با آن, همه سپاهيانى را كه در اختيار داشت سازمان دهى كرد و فرماندهيشان را به خالد, فرزند حبيب فهرى, معروف به ((ابن اصم)) سپرد. خالد پيش رفت, تا در حوالى طنجه با رهبر شورشيان بربر, ميسره طغرى, برخورد كرد, اما جنگ مهمى رخ نداد و ميسره به شهر طنجه برگشت و در آن جا سپاهيان خودش او را كشتند و بربران براى خود رهبر ديگرى را به نام خالد, فرزند حميد زناتى تعيين كردند و اين بار موفقيت بيشترى از قبل به دست آوردند و با حمله به موخره سپاه خالد, موجب آشفتگى در سپاه عرب شدند. خالد و اشراف ديگر عرب كه همراهش بودند, زنده ماندن پس از اين شكست را ننگ شمردند و خود را بى محابا به صف هاى دشمن زده و از دم كشته شدند. از اين رو, اين پيكار ((جنگ اشراف)) نام گرفت, زيرا در آن برگزيدگان اشراف قبيلگان عرب كشته شده بودند.(33) شكست سپاه اعزامى هشام و عربان عربان چون مى پنداشتند كه عبيدالله سبب اين محنت زدگيشان شده است, نظر به خلع وى دادند و خليفه, هشام بن عبدالملك وقتى از شكست سپاهيان وى در برابر شورشيان بربر با خبر شد, به فراهم آوردن لشكر عظيمى دستور داد و فرماندهى آن را به يك فرمانده قيسى به نام كلثوم, پسر عياض قشيرى واگذارد و سفارش كرد كه اگر وى كشته شد, برادرزاده اش, بلج فرزند بشرقشيرى, جانشين اش شود و در صورت درگذشت او, فرماندهى را ثعلبه, فرزند سلمه, از قبيله عامله يمنى برعهده داشته باشد و به فرماندهانش فرمان كشتار همگانى داد و ريختن خون اهالى هر منطقه اى را كه تصرف كنند و كشتار همه كسانى از شورشيان را كه به چنگشان بيفتند, رواشمرد.(34) هشام بن عبدالملك, از آغاز خلافتش آشكارا, به قبايل يمنى تمايل و از قبايل قيسى نفرت داشت, چون در زمان خلافت برادرش, يزيدبن عبدالملك, قيسى ها سر به طغيان برداشته بودند. از اين رو وقتى از برپا شدن شورش بربران و كوتاهى هاى ايشان آگاه شد, گفت: ((از دست قوم عرب سخت خشمگينم. لشكرى به سويشان روانه مى كنم كه ابتدايش نزد ايشان و انتهايش نزد خودم باشد)).(35) وى همراه كلثوم دو فرمانده ديگر از وابستگان إمويان, به نام هاى هارون و مغيث كه منطقه را خوب مى شناختند, روانه كرد. لشكر اعزامى هشام در تابستان 123ه' / 741م به افريقيه رسيد, ولى از سوى عربان منطقه, از ايشان بدترين استقبال به عمل آمد. آنان به جاى اين كه اهل شام و اين لشكر را به عنوان نيروى كمكى خود بپذيرند, ايشان را همچون دشمن خويش شمردند و به حبيب, فرزند ابوعبيده كه در تاهرت بود, پيغام فرستاده بدو خبر دادند كه كلثوم و همراهانش آمده اند تا در افريقيه بمانند. پس از برخورد دو گروه, نزاع هايى نيز رخ داد كه البته به سرعت پايان يافت و لشكريان از هر گروه براى جنگيدن با بربران به هم پيوستند و با ايشان به چندين جنگ پرداختند كه در خلال آن ها كلثوم, حبيب, مغيث و هارون كشته شدند و عربان به شدت شكست خوردند. لشكر شام و همراه ايشان بلج, فرزند بشر و عبدالرحمان, فرزند حبيب به اندلس رفتند سپس برخى از آن ها به قيروان باز گشتند. فرمانده عربان شكست خورده به بلج رسيد و با همراهان خود به سبته پناه برد و بر آن شهر چيره شد. بربران نيز سواره نظام شامى را تعقيب كردند و تلاش زيادى كردند كه با اعمال قدرت, سبته را بازگيرند, ليكن موفق نشدند, پس كشتزارهاى پيرامون شهر را نابود كردند.(36) عزيمت لشكر شام به آندلس لشكر شام از والى آندلس, عبدالملك, فرزند قطن فهرى كه در پى بيمارى عقبه سلولى حكومت يافته بود, كمك خواستند. پيش از آن عبدالملك با درخواست بلج مبنى بر عبور وى از آندلس, به هيچ وجه موافقت نكرده بود, ولى اكنون وضعيتى پيش بينى نشده رخ داده بود كه عبدالملك را به تغيير روش وادار مى كرد. به رغم اين كه بربران شبه جزيره ايبريا, آن برخورد تندى را كه برادران مغربيشان پيشه كرده بودند, نداشتند, اما در نفرت از عربان با آنان همگام بودند, زيرا اين سرزمين به دست آنان گشوده شده بود و موسى و عربان جز چيدن ميوه هاى پيروزى بر لشكر غربى گوت كه طارق و لشكر بربرى دوازده هزار نفره اش فراهم آورده بودند, كارى نكردند. اين عربان هنگام تقسيم نتايج فتح, بيش ترين بهره يعنى حكومت و پر نعمت ترين سرزمين ها را به خود اختصاص دادند. ايشان زيردستان طارق را به دشت هاى لامانشاه و استرامادورا راندند و بدين ترتيب مسئوليت مبارزه با مسيحيانى كه در منطقه كوهستانى نبره (ناوار) و در سرزمين بشكنس, جنبش مقاومت خطرناكى را سازمان داده بودند, بردوش ايشان افتاد. مسيحيان, گرد پيشوايى به نام پلايو يا پلاى را گرفته بودند و واليان عرب به خاطر ناچيز شمردن آن ها و يا به سبب سختى گذر از كوه سارانى كه در آن جا پناه گرفته بودند, به ايشان توجه نمى كردند و به تعقيب و ريشه كنى آنان نمى پرداختند; اما همين گروه هاى ناچيز در هنگامه هاى آشفتگى كشور و سرگرم شدن واليان عرب به ساماندهى آشفتگى ها, در داخل كوهستان هاى دورافتاده مى باليدند و تنومند مى شدند و همين جنبش مقاومت, در آن مملكت مسيحى نشين هسته نيرومندى شد و توانست حدود يك قرن در حكومت بر اندلس با اسلام به رقابت برخيزد و سرانجام زمينه ساز قدرت يافتن تدريجى اسپان ها و در نهايت ريشه كنى حكومت مسلمانان از اندلس گردد.(37) بدين ترتيب ريشه سقوط فرهنگ و تمدن اسلامى و نابودى حكومت مسلمان در آندلس, تا حدود زيادى به همين اختلاف هاى قبيلگان عرب قيسى و يمنى با هم از يك سو, و عربان و بربران از ديگر سو باز مى گردد. در حقيقت عربان شمال افريقا از حجاز و بيشترشان از مدينه منوره بودند و ميان عربان حجاز و عربان شام كينه ها و خونخواهى هايى وجود داشت كه به روزگاران جنگ حره و كشتار همگانى مدينه در دوره حكومت يزيد, فرزند معاويه در سال 63ه' / 683م برمى گشت. افزون بر اين ها, عربان شمال افريقا حكومت بر مغرب را حق خودشان مى دانستند, زيرا آنان آن جا را گشوده بودند و از اين كه عربان شام در ثروت هايش خود را سهيم ايشان بشمرند, ناراحت مى شدند. بربران نيز در هيچ شرايطى حكومت استبدادى عربان را, چه قيسى باشند و چه يمنى, نمى پسنديدند. ايشان تشنه اصل مساوات اسلامى بودند كه متإسفانه چه در افريقا و چه در آندلس, با خود برتر بينى قبيلگان عرب و امتيازطلبى و اشرافى گرى ايشان, زير پا گذارده شده بود.(38) بربران مغرب, در اين هنگام, نزد خوارج در اندلس شتافتند, تا ايشان را نيز آماده جنگ كنند كه شمشير بكشند و حكومت قبايل عرب را از ريشه بركنند. به دنبال آن در گاليكيه (جليقيه) يك آشوب سياسى ـ دينى, مثل شورش مغرب بر پا شد و تمامى مناطق شمالى به جز سرقسطه (ساراكوزا) را دربر گرفت و اين شهر در منطقه شمالى, يگانه شهرى بود كه در اختيار عربان ماند.(39) جنگ عربان و بربران در آندلس بدين ترتيب عبدالملك بن قطن فهرى, به خاطر وضعيت خطير پيش آمده, نه تنها با عزيمت لشكر شام به اندلس موافقت كرد, بلكه مجبور شد از عربان شامى كه در سبته بودند نيز كمك بخواهد و قول داد براى انتقال آنان به اندلس كشتى هايى را روانه كند,به شرط اين كه وقتى شورش بربران را خوابانيدند, اندلس را ترك گويند و براى تضمين اجراى پيمان از آنان خواست ده تن از سران قبيله هاى خود را به وى تسليم كنند تا وى آنان را در يكى از جزيره ها نگه دارد. شاميان هم پذيرفتند كه عبدالملك آن ها را به مغرب بازگرداند و در ساحلى سكنايشان دهد كه بربران در آن جا نفوذى نداشته باشند. پس انتقال ايشان به جزيره خضرا انجام پذيرفت و ذخيره و لوازم جنگى و لباس دريافت كردند و سپس به نيروهاى عبدالملك پيوستند.(40) در اين هنگام در همه جاى اندلس شكست دامنگير عربان شده بود; حتى نيروهايى هم كه ايشان قبلا به كمك خود فراخوانده بودند تا با شورشيان بجنگند, شكست خورده بودند. شورشيان گاليكيه, مارده, قلويه و طلبيره كه همه به يكديگر پيوسته بودند, اينك به سه گروه تقسيم مى شدند: گروه نخست مى رفتند تا طليطله را بگشايند; گروه دوم براى حمله به قرطبه حركت مى كردند; گروه سوم, به جزيره خضرا هجوم مى بردند تا كشتى هاى جنگى پهلوگرفته در خليج آن جا را تصرف كنند و سپس از تنگه بگذرند و شاميان مستقر در سبته را (كه از انتقالشان به اندلس بى خبر بودند), از ميان بردارند و جماعتى از بربران افريقا را به اندلس انتقال دهند.(41) در اين وضعيت, نيروهاى متحد عرب, نخست در شذونه (سدونيا) با بربران درگير شدند و ايشان را به سختى شكست دادند و به غنيمت هاى زيادى دست يافتند.(42) سپاه دوم شورشيان بربر نيز كه در حال هجوم به قرطبه بودند پس از پايدارى سختى, شكست خوردند و سپاه سوم كه شمار افرادش از ديگر سپاه ها بيشتر بود, 27 روز طليطله را محاصره كردند تا اين كه دو سپاه در كناره هاى رود سليط با هم درگير شدند و بربران خيلى سخت شكست خوردند و عربان شورشيان را در همه جا دنبال و به شدت كشتار كردند و عربان شامى كه تا پيش از آن در سبته از گرسنگى و تهيدستى در شرف نابودى قرار گرفته بودند, با غنيمت هاى فراوانى كه اينك به دست آورده بودند, زندگى راحتى يافتند.(43) نقض پيمان و والى شدن بلج همين كه عبدالملك بن قطن از آتش شورش بربران رهايى يافت, از بلج قشيرى و همراهانش اجراى مفاد پيمان را كه با هم بسته بودند, خواستار شد و دستور داد كه عربان شامى از اندلس به مغرب بروند, اما ايشان كه تازه به زندگى آسوده بهشتى دست يافته بودند, نپذيرفتند و با استفاده از يك فرصت به دست آمده بر عبدالملك در كاخش شوريدند و او را از حكومت خلع كردند و فرمانده خود, بلج را به والى گرى اندلس (4 ذيقعده 123 / 20 سپتامبر 741) برگزيدند.(44) بلج كارش را با آزادسازى سران قبايل شامى كه عبدالملك نزد خود گروگان گرفته بود, شروع كرد. عبدالملك آنان را در جزيره اى كوچك, در مقابل جزيره خضرا, به نام جزيره ((ام حكيم)) نگاه داشته و آب و غذا را هم از ايشان باز گرفته بود و بدين سبب يكى از گروگان ها, از نجباى شاميان عرب ساكن ام حكيم در گذشته بود و شاميان, به قصاص مرگ اين شخص, كشتن عبدالملك را خواستار شدند; ليكن بلج نپذيرفت.(45) تقسيم شدن اندلس به دو اردوگاه متخاصم عربان يمنى بلج را كه مانند عبدالملك از قبيله مضر و شامى بود, به جانبدارى از او متهم كردند و سر به شورش برداشتند. وى به ناچار به درخواست لشكر خود تن درداد و عبدالملك را بديشان سپرد كه او را كشتند. در آن هنگام اهالى سرقسطه (ساراكوزا) پسران عبدالملك, اميه و قطن را كه پس از خلع و سقوط حكومت پدرشان به سرقسطه گريخته و مورد حمايت عربان بومى شده آن جا و بربران قرار گرفته بودند, به حكومت خود برگزيدند و گروهى از فرماندهان, از قبيل: عبدالرحمان فرزند علقمه لخمى, حاكم اربونه و عبدالرحمان فرزند حبيب فهرى, بزرگ لشكر كه از ياران بلج نيز بود, بديشان پيوستند وبدين ترتيب اندلس به دو اردوگاه بزرگ متخاصم تقسيم شد: اردوگاه عربان شامى كه حكومت را در دست گرفته بودند و اردوگاه عربان يمنى و بربران بومى كه شاميان را از راه رسيدگانى غاصب به شمار مىآوردند.(46) شمار افراد لشكر عربان بومى شده كه صاحبان نخستين حمله به اندلس بودند, بيش از يك صدهزار رزمنده و يا به گزارش برخى ديگر از مورخان چهل هزار نفر بود, اما سپاهيان بلج و يارانش دوازده هزار نفر مى شدند. دو لشكر در شهرى به نام ((اقوه برطوره)) با هم برخورد كردند و در شوال سال 124 / آگوست 742, ميانشان جنگ درگرفت. شاميان با دليرى تمام همه حمله هاى هم پيمان شدگان جلوگيرى كردند. در خلال پيكار, عبدالرحمان, فرزند علقمه لخمى, حاكم اربونه كه از دليرترين سواركاران اندلس بود, خواست با قتل فرمانده سپاه دشمن, به جنگ خاتمه دهد, از اين رو بلج را كه پرچمى به دست داشت, با شمشير زد, ليكن خود عبدالرحمان هم بى درنگ كشته شد. (47) عربان محلى, پس از اين شكست به سرقسطه باز گشتند و شاميان كه جز اندكى كشته نداده بودند, پيروزمندانه به قرطبه درآمدند و بعد از كشته شدن بلج, ثعلبه, فرزند سلامه عاملى يمنى را به حكومت برگزيدند. ثعلبه به علت اين كه به پايدارى در مقابل عربان محلى تصميم گرفته بود, در نظر لشكريانش از محبوبيت زيادى برخوردار بود.(48) با اين وصف, عربان و بربران كه در مارده فراهم آمده بودند, وى را در جنگ شكست دادند و وادار كردند به قرطبه عقب نشينى كند اما هنگام پراكنده شدن محاصره كنندگان, وى فرصت را مساعد ديد و به سختى بر ايشان هجوم برد و كشتارى فجيح كرد و زنان و تعداد زيادى از رزمندگانشان را نيز به اسارت برد.(49) پيدايش گروهى معتدل در ميان دو حزب رقيب در اين هنگام, ميان دو حزب رقيب در آندلس يك گروه از معتدلان پديد آمده بودند كه از نتايج اين آشوب ها غمگين بودند و همواره مى هراسيدند كه مبادا مسيحيان شمال, فرصت اختلاف ميان مسلمانان را غنيمت بشمرند و به توسعه قلمرو خود در مرزها بپردازند. از اين رو از والى افريقيه, حنظله, فرزند صفوان كلبى خواستند كه يك والى جديد براى آندلس بفرستد و او ابوالخطار حسام, فرزند ضرار كلبى را فرستاد كه با سپاه خود در 125ه' / 743م به اندلس وارد شد. شاميان وى را چون يكى از اشراف دمشق بود, به خوبى پذيرفتند و عربان بومى شده نيز بدين اميد كه از نكبت اختلاف و آشفتگى رهايى يابند, از آمدنش خوشحال شدند.(50) اقدامات سياسى ابوالخطار ابوالخطار, نخست با پسران عبدالملك, اميه و قطن, و بزرگان به توافق رسيد و حكومت برخى از ولايت هاى شمالى را بديشان سپرد و دوازده نفر از فرماندهان افراطى محرك شورش را كه ثعلبه هم در زمره ايشان بود, آزاد ساخت و سپس اراضى را به اقطاع شاميان غالب داد و ايشان را در ميان عربان محلى پخش كرد و در خانه هايى, مثل خانه هاى خودشان در استان هاى شام, مسكن داد و شهرهاى زيادى را نيز در اختيارشان در آورد.(51) البته ابوالخطار نتوانست اين سياست عادلانه را ميان يمنيان و قيسيان پيوسته دنبال كند و خيلى زود به دشمنى طبيعى و قبيلگى خود نسبت به قيسيان, بازگشت(52) و چون خود در شمال افريقا مورد ستم قيسيان قرار گرفته بود و در اندلس هم يكى از بزرگان قبيله اش, سعد, فرزند جواس را كشته بودند با ايشان, خشونت پيشه كرد. اما قيسيان اندلس به استفاده از قدرت نپرداختند; مگر بعد از اين كه قضاوت ناعادلانه ابوالخطار در آنان اين انگيزه را ايجاد كرد. ماجرا از اين قرار بود كه شخصى از قبيله معدكنانه با يك نفر كلبى نزاعى داشت. دادخواست به والى داد و با اين كه حق با وى بود ابوالخطار حق را به وى نداد. پس اين فرد از اين داورى غيرعادلانه نزد پيرى بزرگ از قبيله كلب به نام صميل بن حاتم شكايت برد.(53) صميل, نوه شمرذىالجوشن كلبى بود. شمر از اشراف عربان كوفه, يكى از كشندگان حضرت امام حسين(ع) و كسى بود كه سر سيدالشهدا(ع) را نزد يزيد برده بود. در زمانى كه مختار از كشندگان حضرت امام حسين(ع) انتقام مى گرفت, شمر با فرزندان و خانواده اش گريخت و خود را به شام رسانيد و در آن جا در ميان عربان شامى با عزت و سربلندى اقامت يافت.(54) صميل كه از سواركاران دلير و فرماندهان آگاه و با تجربه قبيله بنى كلب اندلس و در ميان قيسيان و عربان شامى محترم بود, وقتى از پايمالى حق شخصى معدى به دست والى آگاه شد, به نزد وى رفت و او را به خاطر جانبدارى از خويشانش سرزنش كرد و از او خواست كه حق را به حق دار بدهد. اما والى به وى پاسخ درشت داد و هنگامى كه صميل نيز درشت و با خشونت جوابش را رد كرد, والى وى را از مجلس خود بيرون راند. صميل اين هانت را تحمل كرد و خشمگنانه بيرون رفت.(55) صفآرايى دوباره قيسيان و يمنيان در برابر هم بر سر حكومت اندلس چون صميل در سواركارى, دليرى و فرماندهى مهارت داشت, مضريان و برخى از يمنيان كه دشمن و رقيب ابوالخطار بودند, مثل: قبايل جذام و لخم بر او گرد آمدند. به علاوه صميل نزد ابوالعطا, فرمانده قبيله غطفان و رئيس قيسيان رفته, با هم, پيمان همكارى بستند.(56) ابوالخطار همين كه از هم پيمانى دشمنان و رقيبانش در اندلس برضد خود باخبر شد, ياران خويش را براى جنگ فراخواند و دو جناح در شذونه, بركناره هاى دره لكه در رجب 127 / آوريل 745 با هم برخورد كردند و ابوالخطار شكست خورد و اسير شد و برخى از يارانش كشته شدند. اما يمنيان شكست را نپذيرفتند و يكى از فرماندهانشان, به نام عبدالرحمان, فرزند نعيم, تصميم گرفت كه ابوالخطار را از زندان برهاند, پس با برخى از همراهان خود به زندان وى حمله برد و ابوالخطار را بيرون آورد و او را به شهر باجه گريزانيد كه ياران يمنى اش در آن جا بودند.(57) بدين ترتيب اوضاع در سرزمين اندلس همواره تحول مى يافت و پيوسته اختلاف در ميان قبايل عرب برسر حكومت, آشكارتر مى شد تا سال 129ه' / 747م فرارسيد و در اين سال, دو فرمانده از قبيله جذام به نام هاى عمرو, فرزند ثوابه و يحيى, فرزند حريث كه كينه اى بسيار شديد با شاميان داشت, براى دست يابى به حكومت, سر به نزاع برداشتند و چون صميل پراكندگى مردم را ديد, رضايت نداد كه حكومت اندلس به مردى همچون يحيى, فرزند حريث برسد كه نسبت به خويشان خود, عربان شامى, دشمنى سختى داشت. از طرف ديگر, خودش هم حكومت را نپذيرفت, زيرا معتقد بود كه قيسيان ناتوان تر از آن اند كه او را يارى كنند و سرانجام چنين صلاح دانست كه حكومت را به شخصى بسپارد كه هم يمنيان و قيسيان و هم مغربيان از او خشنود باشند و به حكومتش رضايت دهند. آن شخص يوسف, فرزند عبدالرحمان فهرى بود كه در اين زمان در البيره مى زيست. فرزند حريث هم به حكومت بر استان ريه رضايت داد.(58) حكومت يوسف فهرى بر اندلس يوسف, فرزند عبدالرحمان در خود شرطهاى فرماندهى را جمع داشت, مردى بى نظير بود و يمنيان و مضريان, همه به خاطر احترام خاندان و تبارش از حكومت يافتن وى خوشحال شدند. او از نسل عقبه, فرزند نافع فهرى, فرمانده نامورى بود كه قسمت گسترده اى از افريقا را گشوده بود. افزون بر اين ها او از فهر, قبيله اى از قريش در اطراف مكه بود كه در شرافت پس از قريش به شمار مىآمدند و ديگر قبايل به ديدن ايشان در رده هاى بالاى فرماندهى عادت كرده بودند.(59) بدين ترتيب بر والى گرى يوسف فهرى در جمادىالاول 129 / ژانويه 747 اتفاق نظر پديد آمده و او حاكم اندلس شد; اما صميل پس از واگذارى حكومت آندلس به وى, نفرت خود را نسبت به يمنيان آشكار ساخت. صميل, نخست با پسر حريث جذامى پيمان شكنى آغاز و او را از حكومت استان ريه خلع كرد كه اين كار به درگيرىها و به آتش جنگ قبايل دامن زد و پسر حريث را واداشت تا با ابوالخطار براى مقابله با اين وضعيت پيمان ببندد. هر كدام از اين دو سخت درپى حكومت بودند, ولى از آن جا كه در اين هنگام, براى انتقام از قيسيان به اتحاد قبايل سخت نياز بود, ابوالخطار به نفع پسر حريث از حكومت چشم پوشيد و هر دو جناح: ابوالخطار و پسر حريث از يك طرف, و يوسف فهرى وصميل كه معديان (قيسيان) با ايشان بودند, از طرف ديگر با هم برخورد كردند. (60) ابوالخطار و پسر حريث بركناره رود قرطبه در روستاى شقنده, اردو زدند. يوسف و صميل با سپاه خود از رود گذشتند و به سوى ايشان رفتند و در سال 130ه' / 747م ميان دو جناح جنگى خونين درگرفت كه در آن ابوالخطار و پسر حريث اسير شدند و يمنيان تعدادى از فرماندهان خود را از دست دادند و كار بر يوسف, پسر عبدالرحمان فهرى استوار گرديد.(61) يوسف پس از اين پيروزى, ديگر, هيچ رقيبى نداشت; ليكن به سبب نفوذ مستبدانه صميل در كار حكومت, وى از هيچ اختيارى جز لقب حاكم, برخوردار نبود. از اين رو از صميل, فرزند حاتم, سخت مى ترسيد و چنين صلاح ديد كه او را از قرطبه دور سازد تا از نفوذ وى رهايى يابد. پس سرزمينى در استان سرقسطه و اطراف آن به وى بخشيد و صميل بىآن كه اعتراضى كند, با پيروان و خواجگان خويش كه دويست تن مى شدند, حركت كرد و در 133ه' / 750م در سرقسطه (ساراكوزا) مستقر شد.(62) استفاده نهضت مقاومت مسيحيان شمالى آندلس از اختلاف هاى مسلمانان در اين هنگام اوضاع سياسى به علت اختلاف هاى قبايل بر سر حكومت, در تمامى سرزمين اندلس هم چنان ناآرام و آشفته بود و مسيحيان گاليكيه (جليقيه) نيز برضد مسلمانان سر به شورش برداشته بودند. پلايو (پلاى) فرمانده مسيحيان كه در اشتوريه در كوهساران پناه گرفته بود, با جنگ و گريز به توسعه قلمرو حكومت خويش مشغول بود. در 133ه' / 750م پلايو در گذشت, اما مرگ وى نه تنها به نهضت ايشان پايان نداد, بلكه اميران بشكنس و شهزادگان گوت در ماوراى كهساران پيرنه به رهبرى فرمانده خود كنت آنزيموند به نهضت ادامه داده, بر مسلمانان مى شوريدند.(63) در اين ميان, آشوب هاى درون قبايل عرب به سخت ترين حد خود رسيده بود و بر اثر همين آشفتگى ها و نابه سامانى ها, حتى روابط ميان مسلمانان اربونه و قرطبه قطع شده بود و آنزيموند از پادشاه فرانك ها, پپين كوتولهPepin Le Bref) ) (96ـ151ه' / 715ـ768م),(64) درخواست كرده بود به تكميل كمك هايى بپردازد كه پدرش, شارل مارتل آن را شروع كرده بود. بدين ترتيب آنزيموند و پپين, به كمك هم, توانستند بر مراكز اسلامى سپتامانيا, با وجود پايدارى سخت پاسگاه هاى اسلامى, در 136ه' / 753م دست يابند.(65) در اين دوره ميان قيسيان و يمنيان, تفاهمى نسبى و آرامشى ظاهرى برقرار بود, زيرا يمنيان كه اكثريت مسلمانان اندلس را تشكيل مى دادند, خود را در حكومت بر اندلس از ديگران شايسته تر و بر حق تر مى ديدند و با اين وصف, مشاهده مى كردند كه صميل و پيروان قيسى او از موقعيت ممتاز حكومتى برخوردارند. پس طبيعى بود كه پيوسته چشم اميد به نخستين فرصتى بدوزند كه بتوانند حق خويش را احقاق كنند و اين فرصت را با اعلان شورش عامر, از بنى عدى, بر ضد يوسف فهرى به دست آوردند.(66) ائتلاف برضد واليان عرب اندلس عامر به ابوجعفرمنصور عباسى (حكومت: 136ـ158ه' / 754ـ775م) پيغام فرستاده, از او درخواست كمك كرد و از او خواست كه حكومت اندلس را بدو بسپارد و از پى آن در زمينى كه در غرب قرطبه داشت, بارويى ساخت. درست در همين زمان, يك قرشى ديگر به نام حباب (حبحاب) فرزند رواحه, نوه عبدالله زهرى كلابى نيز سر به شورش برداشت. عامر در سرقسطه با او روبه رو شد و به وى كه از فرماندهان مضرى بود, پيشنهاد داد كه نيروهاى خود را برضد صميل متحد سازند و در فراخوانى يمنيان و بربران براى پيكار با يوسف فهرى و صميل با هم ائتلاف كنند. با اين كار ايشان, نيروى عظيمى از مضريان و يمنيان و بربران گرد ايشان فراهم آمد. عامر و حباب زهرى با اين نيروى عظيم به سرقسطه هجوم بردند و در 136ه' / 753م دامنه محاصره را بر صميل تنگ كردند و تلاش صميل براى كمك خواهى از يوسف فهرى كه قدرتش به ضعف گراييده و نفوذش از ميان رفته بود, به جايى نرسيد و از اين رو به قيسيانى روآورد كه بخشى از نيروى سپاه قنسرين و دمشق مقيم در منطقه جيان و البيره اندلس را تشكيل مى دادند, و ايشان به كمكش شتافته به طليطله حمله بردند (آغاز سال 137ه' / 755م). فرماندهى حمله را به ابن شهاب رئيس قبيله كعب عامر سپرده بودند. هم چنين ايشان در شكست محاصره صميل و پيروانش نيز موفق شدند و آن گاه قيسيان با هم پيمانان خود به شهر در آمدند.(67) بررسى نتايج اختلاف هاى قبيلگى در اندلس اختلاف هاى قبيلگى و درگيرى ميان يمنيان و قيسيان, در تاريخ اندلس, تإثيرى چشمگير داشت. يمنيان كه از تصدى امور حكومتى محروم شدند, به كارهاى اجتماعى و امور شهرى و روستايى روى آوردند و از ثروتمندترين و مالدارترين مردمان اندلس شدند و در ضمن اشتغال به كشاورزى و دادوستد با ساكنان بومى, به نشر تعاليم قرآن و اسلام و اشاعه زبان عربى پرداختند به طورى كه زبان اهالى اندلس به يك نوع گرايش عربى ـ يمنى تبديل شد كه از آن به زبان عربى اندلسى تعبير مى كنند.(68) تإثير يمنيان در زمينه دانش و معرفت نيز در همين دوره آشكار شد و بعدها در فقه و امور علم و دين استادان اندلسيان شدند و در حقيقت, يمنيان طليعه داران نهضت علمى در آن سرزمين بودند و در خلال همين دوران پر از شورش ها و آشوب ها بود كه ايشان به ايجاد حزبى مخالف قدرت حاكمه پرداختند كه پيوسته دنبال فرصتى مى گشت, تا به حكومت دست يابد و بدين طريق براى حكومتگران به منزله يك منتقد و يك رقيب و يك كنترل كننده به شمار مى رفت. نتيجه ديگر اين سال هاى خونبار در تاريخ اندلس اين بود كه مسلمانان به خاطر همين اختلاف ها, حدود يك چهارم از سرزمين هايى را كه در اروپا و اندلس به دست آورده بودند در همين دوره, از دست دادند. افزون برآن, كينه و نفرتى كه در ژرفاى جان هاى عربان و بربران در خلال سده هاى طولانى جاى گرفته بود با ريختن خون ها, سرزمين زيباى شبه جزيره ايبريا را آلوده مى كرد; خون هايى كه مى بايست در راه هدف هايى والاتر و برتر و در مسير انتشار و حراست آرمان هاى گرامى انسان دوستانه اسلامى نثار گردد و به جاى كينآفرينى, گل بوته هاى مهر و عشق را بكارد و آبيارى كند و به بار بنشاند. همين نزاع ها و اختلاف ها و پيكارهاى بى حاصل, از پيشرفت تعاليم عالى انسان دوستى اسلام, در ماوراى پيرنه نيز جلوگيرى كرد و حتى خود سرزمين اندلس را نيز در معرض تجاوزها و تاخت وتازهاى بعدى اقوام اسپان و فرانك ها و ... قرار داد; تجاوزهايى كه به خصوص از دوره حكومت شارلمانىCharlemagne) )(69) (124ـ198ه' / 742ـ814م) آغاز گرديد و سرانجام به سقوط كامل حكومت اسلامى در شبه جزيره ايبريا (اندلس) انجاميد. به هرحال در زمان هاى, پايانه حكومت واليان عرب, سرزمين اندلس به شدت نيازمند يك منجى بود; منجى اى كه در جنگ هاى قبيلگان با يكديگر, دستانش به خون آلوده نشده باشد و گويا سرنوشت چنين مى خواست كه آن منجى عبدالرحمان فرزند معاويه و نوه هشام بن عبدالملك بوده باشد كه با ورود خود به اندلس, لقب ((الداخل)) (وارد شونده به اندلس) يافت و بنيان گذار حكومت إمويان اندلس (138ـ414ه' / 756ـ1023م) گرديد. پى نوشت ها: 1 عضو هيئت علمى دايره المعارف بزرگ اسلامى. 2. قاضى ساعد, التعرف بطبقات الامم, به كوشش غلامرضا جمشيدنژاد اول (تهران, مركز نشر ميراث مكتوب, 1376) ص 236ـ238. 3. همان, ص 236. در اين هنگام موسى ,پسر نصير, جزيره سردانيه و شهرهاى آن را گشود و علاوه بر زر و سيم بسيار, سه هزار تن را به اسارت گرفت. نيز به گشودن سوس اقصى پرداخت و در جزيره ميورقه پياده شده, آن جا را گشود و طارق, غلام خود را كه به فتح شهرها و دژهاى بربرها در افريقا مشغول بود, به فتح طنجه و اطراف آن فرستاد (ر.ك: ابن قتيبه, الامامه و السياسه (مصر, 1328ه') ص 85ـ86). 4. موسى, فرزند نصيربن عبدالرحمان بن زيد بكرى در سال 19ه' / 640م در خلافت عمربن خطاب زاده شد و در مدينه درگذشت (ابن الكرد بوس, تاريخ الاندلس (مادريد, معهدالدراسات الاسلاميه, 1971م) ص 44). 5. ابن قتيبه, همان, ص 85ـ;86 عنان, دوله الاسلام فى الاندلس (چاپ سوم: قاهره, موسسه الخانجى, 1380ه' / 1960م) ج 1, ص 38 و مونس, فجر الاسلام (چاپ اول: قاهره, 1959م) ص 52. 6. طارق, فرزند زيادبن عبدالله بن رفهوبن ورفجوم بن نيرغاسن بن ولهاص بن يطوفت بن نفزاو, پيش از فتح اندلس از كارگزاران موسى, پسر نصير بود (ابن عذارى, البيان المغرب فى اخبار الاندلس و المغرب (بيروت, دارالثقافه) ج 2, ص 5). 7. بلاذرى, فتوح البلدان (قاهره, المكتبه التجاريه الكبرى, 1959م) ص 232, ابن عذارى, همان, ص 4ـ;5 احمدبن مقرى, نفح الطيب من غصن الاندلس الرطيب, ج 1, ص 107, 111 و 117 و حسين مونس, همان. 8. اخبار مجموعه, ص ;5 ابن عذارى, همان, ص ;4 احمدبن على قلقشندى, صبح الاعشى فى صناعه الانشإ (قاهره, المطابع الاميريه, 1331ه' / 1913م) ج 5, ص ;242 امير شكيب ارسلان, تاريخ عرب فى فرنسا و سويسرا و جزائر البحر المتوسط (مصر, مطبعه عيسى البابى الحلبى) ص 29 و محمدعبدالله عنان, همان, ج 1, ص 39. 9. ابن الكردبوس, همان, ص ;45 ابن عذارى, همان, ص 2 و ;104 اخبار مجموعه, ص ;5 مقرى, همان, ج1, ص 118 و زامباور, معجم الانساب و الاسرات الحاكمه فى التاريخ الاسلامى, ترجمه زكى محمدحسن و ديگران (قاهره, 1951م) ج 1, ص 2. 10. اخبار مجموعه, ص ;6 ابن الكردبوس, همان, 45ـ;46 ابن عذارى, همان, ص ;5 حميرى, صفه جزيره الاندلس (قاهره, مطبعه لجنه التإليف و الترجمه و النشر, 1937م) ص ;127 مقرى, همان, ص ;118 حجى, اندلسيات (قاهره, دارالارشاد للطباعه و النشر) ص 33 و جنجانى, القيروان عبر عصور ازدهار الحضاره الاسلاميه فى المغرب العربى (تونس, الدار التونسيه للنشر, 1968م) ص 43. 11. اخبار مجموعه, ص 15 و ابن عذارى, همان, ص 12, 15ـ16. 12. ابن عذارى ,همان, ص ;11 عنان, همان, ص 51ـ;52 مونس, همان, ص 105 و 242 حجى, همان, ص 34. 13. ابن قتيبه, همان, ص ;61 اخبار مجموعه, ص ;19 ابن عذارى, همان, ص ;20 حميرى, همان, ص ;27 ارسلان, همان ص 36 و 39 و عنان, همان, ص 53. 14. ابن الدلائلى, ترصيع الاخبار و تنويع الاثار (مادريد, مطبعه الدراسات الاسلاميه, 1965م) ص ;5 حميرى, همان, ص 62ـ;63 ابن عذارى, همان, ص 20 و ;23 مراكش, المعجب فى تلخيص اخبار العرب (قاهره, 1963م) ص ;35 مقرى, همان, ص ;123 مونس, همان, ص ;243 عنان, همان, ص 55 و سالم, قرطبه حاضره الخلافه فى الاندلس (قاهره دارالنهضه العربيه للطباعه و النشر, 1971م), ص 31. 15. ابن اثير, الكامل فى التاريخ (بولاق, 1247ه') ج 5, ص 8 و عنان, همان, ص 55, 70. 16. ابن اثير, همان, ص ;8 اخبار مجموعه, ص 20 و ابن عذارى, همان, ص 23. 17. اخبار مجموعه, ص ;19 ابن عذارى, همان, ص 14 و 24 و سالم, همان, ص 28و 30. 18. ر.ك: طبرى, تاريخ الامم و الملوك (قاهره, 1939م) ج 6, ص ;523 اخبار مجموعه, ص ;20 عنان, همان, ص;71 ابن قتيبه, همان, ص ;78 ابن اثير, همان, ص ;9 ابن خلكان, و فيات الاعيان (دارالثقافه, 1977م) ج 3, ص ;26 ابن عذارى, همان, ص ;20 اولاگوئه, هفت قرن فراز و نشيب تمدن اسلامى در اسپانيا (تهران, شباويز, 1365) ص 32ـ33 و جمشيدنژاداول, ((سير فرهنگ و تمدن اندلس با توجه به گزارش قاضى ساعد)), نامه پژوهش, تهران, مركز پژوهش هاى بنيادى, سال اول, شماره 4, بهار 1376, ص 173. 19. مقرى, همان, ص ;109 ابن عذارى, همان, ص ;25 جنجانى, همان, ص 45 و عنان, همان, ص 73. 20. مقرى, همان, ص ;127 ارسلان, همان, ص ;47 حجى, همان, ص ;32 عنان, همان, ص 61ـ62 و آرنولد, الدعوه الى الاسلام, ترجمه حسن ابراهيم (به عربى), ص 157. 21. خوارزمى, مفاتيح العلوم (ليدن, 1895م) ص ;59 ارسلان, همان, ص ;57 عنان, همان, ج 1, ص 65 و ج2, ص ;62 آرنولد, همان, ص 157 و جمشيدنژاد اول, نظام هاى اقتصادى صدر اسلام (تهران, 1376) ص78ـ80, 86ـ110. 22. ابن الدلائى, همان, ص 5 و حميرى, همان, ص 62ـ63. 23. آرنولد, همان, ص 157. 24. همان. 25. همان, ص 159 و ارسلان, همان, ص 58 و 87. 26. عنان, همان, ص 62, 64ـ;65 دوزى, تاريخ مسلمى اسبانيا, ترجمه حسن حبشى (قاهره, 1342ه') ص ;146 آرنولد, همان, ص 159 و جمشيدنژاد اول, همان, ص 66ـ70. 27. عنان, همان, ص 65 و آرنولد, همان, 159ـ160. 28. چنان كه در بندهاى معاهده بسته شده ميان عبدالعزيز, فرزند موسى بن نصير و تدمير, فرمانرواى شرق اسپانيا ملاحظه مى كنيم: ((برهر شخص آزادى, يك دينار265[ / 4 گرم زرمسكوك] نقد و چهار مد[ هر مد4: / 36 كيلوگرم] گندم و چهار مد جو و چهار قسط [هر قسط: 5 / 1 كيلو گرم] سركه و دو قسط عسل و يك قسط زيتون و بر هر برده, نيمى از اين مقادير)) (ابن الدلائى, ص 5 و حميرى, ص 62ـ63). 29. ارسلان, همان, ص 52, 75ـ;77 عنان, همان, ص 74 و دوزى, همان, ص 157. 30. لين, قصه العرب, ص ;40 ارسلان, همان, ص 87 و عنان, همان, ص 74. 31. ارسلان, همان, ص 87 و مونس, ((ثورات البربر فى افريقيه و الاندلس)), المجله التاريخيه (قاهره, 1948م) ص 158. 32. ابن اثير, همان, ص ;75 ابن عذارى, همان, ص ;52 مونس همان, ص 170 و دوزى, همان, ص 148. 33. ابن اثير, همان, ص ;75 اخبار مجموعه, ص ;28 ابن عذارى, همان, ص 53ـ;54 دوزى, همان, ص ;149 عنان, همان ص 117 و عبدالرزاق, الخوارج فى بلاد المغرب حتى منتصف القرن الرابع الهجرى (مغرب, الدار البيضإدارالثقافه) ص 40. 34. ابن اثير, همان, ص ;76 اخبار مجموعه, ص 30 و ;132 ابن عذارى, همان, ص 54 و دوزى, همان, ص150. 35. ابن اثير, همان و ابن عذارى, همان. 36. ابن اثير, همان, ص 76 و ;99 اخبار مجموعه, ص 34 و ;35 ابن عذارى, همان, ص 55 و ;58 عنان, همان, ص 118 و دوزى, همان, ص 150 و 155. 37. ابن اثير, همان, ص ;76 اخبار مجموعه, ص ;28 ابن عذارى, همان, ص ;30 مونس, ثورات البربر فى افريقيه و الاندلس, ص 193ـ194 و ;202 عنان, همان, ص 82, 121 و ;155 راشد, العلاقات السياسيه بين الدوله العباسيه و الاندلس فى القرنين الثانى و الثالث الهجره (رياض, مكتبه النهضه, 1389ه' / 1969م) ص 64 و دوزى, همان, ص 155 و 157. 38. عنان, همان, ص ;118 دوزى, همان, ص 155 و مونس, همان, ص 194. 39. اخبار مجموعه, ص ;38 ابن عذارى, همان, ص 30ـ;31 عنان, همان, ص ;82 حجى, همان, ص ;41 راشد, همان, ص ;65 مونس, همان, ص 193 و 196 و دوزى, همان, ص 157ـ158. 40. ابن اثير, همان, ص ;100 اخبار مجموعه, ص 38ـ;39 ابن عذارى, همان, ص 30ـ;32 عنان, همان, ص;121 مونس, همان ص 197 و دوزى, همان, ص 158. 41. اخبار مجموعه, همان; دوزى, همان; عنان, همان, ص 121 و مونس, همان, ص 196. 42. ابن اثير, همان, ص ;100 اخبار مجموعه, ص 38ـ;39 ابن عذارى, همان, ص 30ـ;32 مونس, همان, ص ;197 دوزى, همان, ص 158 و عنان, همان. 43. اخبار مجموعه, ص ;40 ابن عذارى, همان, ص ;31 دوزى, همان, ص 158 و مونس, همان, ص 198. 44. اخبار مجموعه, ص ;40 ابن عذارى, همان; دوزى, همان و عنان, همان. 45. اخبار مجموعه, همان, ص 41 و ابن عذارى, همان, ص 31. 46. ابن اثير, همان, ص ;100 اخبار مجموعه, ص 42ـ;43 ابن عذارى, همان, ص ;32 عنان, همان, ص 122 و دوزى, همان ص 158 و 161ـ162. 47. اخبار مجموعه, ص 43ـ;44 ابن عذارى, همان, ص ;32 عنان, همان, ص 122 و دوزى, همان, ص 162. 48. اخبار مجموعه, همان; ابن عذارى, همان; دوزى, همان و عنان, همان, ص 123. 49. ابن اثير, همان, ص ;102 اخبار مجموعه, ص 44ـ45 و ابن عذارى, همان, ص 33. 50. ابن إبار, الحليه السيار (قاهره, 1963م) ص ;61 اخبار مجموعه, ص ;45 ابن عذارى, همان, ص ;58 عنان , همان, ص 123 و دوزى, همان, ص 165. 51. ابن إبار, همان; ابن اثير, همان, ص ;125 عنان, همان, ص 124 و دوزى, همان, ص 168. 52. اخبار مجموعه, ص ;46 عنان, همان, ص 125 و دوزى, همان, ص 169. 53. ابن إبار, همان, ص ;67 اخبار مجموعه, ص ;56 ابن عذارى, همان, ص ;33 عنان, همان و دوزى, همان. 54. ابن إبار, همان و اخبار مجموعه, همان. 55. ابن اثير, همان, ص ;136 اخبار مجموعه, ص 56ـ;57 عنان, همان, ص 125 و دوزى, همان, ص 169. 56. ابن إبار, همان, ص 67 و ابن اثير, همان. 57. ابن اثير, همان, ص 136 و ;198 اخبار مجموعه, ص 57ـ;58 عنان, همان, ص 125 و دوزى, همان, ص 169 و 172. 58. ابن اثير, همان, ص ;151 حميدى, جذوه المقتبس فى ذكر ولاه الاندلس (قاهره, 1966م) ص ;9 اخبار مجموعه, ص ;57 ابن عذارى, همان, ص ;23 عبادى, المجمل فى تاريخ الاندلس (قاهره, مكتبه النهضه المصريه) ص ;55 عنان, همان ص 25 و دوزى, همان, ص 173. 59. حميدى, همان; ابن عذارى, همان و عبادى, همان. 60. عنان, همان, ص 125 و ;129 سالم, همان, ص 40 و دوزى, همان, ص 174. 61. ابن اثير, همان ص ;135 اخبار مجموعه, ص 59ـ;61 ارسلان, همان, ص 60 و عنان, همان, ص 125. 62. ابن اثير, همان; اخبار مجموعه, ص 61ـ;63 عنان, همان, ص 159 و دوزى, همان, ص 176. 63. ابن اثير, همان, ص ;153 اخبار مجموعه, ص 61ـ;63 عنان, همان, ص 131 و دوزى, همان. 64. فرزند شارل مارتل و پدر شارلمانى, دوك بورگونيا و پرووانس و اوسترازيا بود كه در 133ه' / 751م به پادشاهى فرانك ها رسيد و لومبارديان را به دست برداشتن از راونا به سود پاپ واداشت. 65. ارسلان, همان, ص 80 و عنان, همان. 66. مقرى, همان, ص 137 و اخبار مجموعه, ص 63. 67. ابن اثير, همان, ص ;187 اخبار مجموعه, ص 63ـ;65 ابن عذارى, همان, ص ;37 عنان, همان, ص 133ـ134 و دوزى, همان, ص 137. 68. اخبار مجموعه, ص 66. 69. شارلمانى يا شارل نخست بزرگ (124ـ198ه' / 742ـ814م), پادشاه فرانك ها و امپراتور غرب و بنيان گذار سلسله كارولى است كه اكس لاشاپل (آخن) را به پايتختى خود برگزيد. او بسيار كوشيد كه بر آندلس استيلا يابد, اما در سرقسطه در 161ه' / 778م شكست خورد. |
|
گروه: مقالات نسخه چاپيکد: 7177 منبع: زمان: 1387/5/17 22:0 |
| پربازدیدترین |
|
|
| صفحه اول | |
| تمام مطالب | |
| اوضاع عربستان درعصرظهور | |
| پیغمبر(ص) درمکه | |
| پیغمبر(ص)درمدینه | |
| خلفای راشدین | |
| امویان | |
| عباسیان | |
| مقالات | |
| لینکها |
![]() |