خلافت علی علیه السلام |
|
خلافت علی (ع) ( 35 -40 هـ ) کار تعیین خلیفه پس از عثمان چندین روز معوق ماند . مصریها علی بن ابی طالب (ع) را می خواستند ؛ بصریها به طرف طلحه می رفتند ؛ و کوفیها به طرف زبیر ؛ عاقبت همه در باب علی (ع) همداستان شدند و جمهور اهل مدینه نیز بر این رأی موافق شدند . ولیکن علی (ع) در تمام این مدت از قبول پیشنهاد مردم امتناع داشت و از مردم پنهان می شد . دریکی از این روزها که مردم بر سرش جمع شده بودند گفت دعونی و التمسو ا غیری فانا مستقبلون امر اله وجوه و الوان لا تقو م له القلوب و لا تثبت علیه العقول و ان الا فاق قد اغامت و المحجه قد تنکرت واعلموا انی اجبتکم رکبت بکم ما اعلم و لم اصغ الی قول القائل و عتب العتب و ان ترکتمونی فانا کاحد کم و لعلی اسمعکم و اطو عکم لمن ولیتموه امرکم و انا لکم وزیرا خیر لکم منی امیرا .پیداست که علی (ع) وضع دشواری را که جامعه اسلامی پیدا کرده بود بخوبی می دید زیرا در این چند سال خلافت ، اشراف قریش که کارگردانان خلافت بودند از راه پیغمبر دور شده و در شرف بر گشتن به عصر جاهلیت بودند که جز تأمین منافع مادی واعاده حیثیات قدیم خود منظوری نداشتند و البته هر خلیفه ای که بخواهد وضع غیر از این باشد از قدم اول مواجه با مخالفت و مقاومت شدید قریش خواهد شد ، خاصه در این موقع که بنی امیه در خلافت عثمان کاملاً ریشه دا رشده و مرکز های قوّت و قدرت را به دست آورده بودند ، شام و ماورای آن . ولیکن مردم علی (ع) را رها نکردند ، خدا و مصلحت اسلام را پیش کشیدند تا به مسجد آمد و مردم با او بیعت کرددو پیشاپیش همه طلحه و زبیر . یک عده چند نفری از بیعت تخلّف ورزیدند و از جمله سعد بن ابی وقّاص بود . از امویهایی که در مدینه بودند در این چند روز بی تکلیفی هر کس توانسته بود به خارج رفته بود .طلحه و زبیر نیز پس ا زچندی اقامت در مدینه چون تقابضای مزایا و امارت داشتند وعلی (ع) قبول نمیکرد از او مایوس شدند و بعلاوه نامه محرمانه ای از معاویه به آنها رسیده بود ؛ پس به عنوان زیارت عمره از علی (ع) اجازه گرفتند به مکّه رفتند . د رآنجا عایشه که تادیروز یکی از مخالفان عثمان و لا اقل جزء سکوت کردگان بود اینک به علّت سابقه دشمنی ای که با علی (ع) داشت سخت آشفته شده و به خونخواهی عثمان برخاسته بود و مردم را به دور خود جمع می کرد . معویه نیز د رشام از بیعت باعلی (ع) سرباز زده به بهانه خون عثمان قیام کرد . این کلمه که برای مشوب کردن اذهان و فریفتن عوام ساخته شده بود بعدها شعاری شد که همه مخالفین علی در زیر آن جمع شدند و کشمکش میان بنی امیه و خاندان پیغمبر در گرفت و از پرده بیرون افتاد . حزب اموی به شدّت مشغول تبلیغ شد . نعمان بن بشیر انصاری از مدینه گریخته با پیراهن خونی عثمان به شام رفت ومعاویه او را با اغوشی گشوده پذیرفت و پیراهن خلیفه مقتول را در مسجد دمشق در منظر مردم گذاشت. علی (ع) با شتاب مشغول تغییر عاملان ولایات شد واز معتمدان خود اشخاصی را نامزد کرد ولی معلوم شد که با کارشکنی معاویه کاری از پیش نمی رود و جز جنگ راهی نیست و این هم بسیار دشوار بود زیرا والی شام کاملاً برحوزه خود نفوذ داشت و همه را به زور و زرنرم کرده بود و اکثریت خلق هم که اعراب بدوی بودند جز یک اسلام سطحی نداشتند وسوای جنگ وغنیمت چیزی نمی فهمیدند و علی (ع) مانده و معدودی مسلمانان واقعی . تبلیغات مخالفین نغمه دیگری نیز ساز کرده بود که درمشوب کردن اذهان ساده زیاد تأثیر داشت : حرمت جنگ با اهل قبله ، حرمت برادر کشی ! کانون مخالفتی که عایشه در مکه برپا کرده بود با پیوستن عثمانیها از اطرا ف بدان قوت گرفت . عبد الله عامر و سپس طلحه و زبیر به او پیوستند و این دو ، بیعت علی (ع) را به ادعای آنکه به اجبار بوده است شکستند و هر سه به قول متکلمین اهل سنت « از کرده خود نسبت به عثمان توبه کردن» و به « طلب خون عثمان » مشغول تجهیز لشکر شدند . عاملان عثمان ازیمن وعراق برای کمک به این تجهیز پول و شتر آوردند ، پس خونخواهان از مکه قصد عراق کردند به نیت آنکه یارانی پیدا خواهند . در کوفه عده ای به انها پیوستند ووقتی که به بصره رسیدند عده لشکریان به سه هزار رسیده بود . در بصره عثمان بن حنیف والی علی (ع) به مدافعه برخاست او را به اغفال دستگیر و شهر را تصرف کردند و عده زیادی از طرفداران علی (ع) را به بهانه « خون عثمان » کشتند . ابن حنیف را که ازانصار مدینه بود نکشتند چه می تر سیدند که انصار در مدینه معامله به مثل کنند ولی او را کتک مفصلی زده ریشش را مو به مو کندند و بیرونش کردند . این اعمال مخالف سیاست وتدبیر نیز بود چه خویشاوندان کشته شدگان با لشکر مهاجم بد شدند . مهاجمین در بصره لنگر انداختند و فعلاً حرفی جز طلب خون عثمان نمی زدند و در باب خلافت آینده چیزی اظهار نمی کردند ، پیشنمازی که یکی از مسائل مهم و مؤثر بود بین طلحه و زبیر تقسیم شده بود یک روز این ویک روز آن. علی (ع) با لشکری به عده هفتصد تن از مدینه بیرون آمد . نخست به قصد آنکه لشکر دشمن را مگر درراه بین مکه وکوفه جلوبر کند و چون دشمن گذشته بود به دنبال او روانه عراق شد ودر ذی قار ( نزدیک بصره) فرود آمد و کسانی را که به جمع آوری لشکر به کوفه فرستاد . والی آنجاابوموسی اشعری که خود از عثمانیان بود جداً مشغول کار شکنی بود.فرستادگان نتیجه ای نگرفتند ، پس فرند خود حسن را با عمّا ر یاسر بدانجا روانه کردتا لشکری فراهم آوردند و به ذی قار باز آمدند. عثمانیها نیزاز بصره بیرون امده در مقابل علی (ع) فرود امدند امیرالمؤمنین سفیری با پیام صلح نزد مخالفان فرستاد مذاکره چند روز طول کشید و انتظار صلح می رفت و علی (ع) مصمم بود که تا دشمن آغاز جنگ نکند وارد جنگ نشود . سرانجام جنگ شروع شد ( جمادی الاخر 36 هـ ) . علی (ع) زبیررا میان دو صف به صحبت خواست و عهد پیغمبر و سوابق را یاد آوری کرد و زبیر تصمیم گرفت که از جنگ کناره گیری کند . پسرش عبدالله که در آرزوی خلافت پدر حرارت شدیدی داشت زبیر را ملامت کرد و او را به جنگ وادار کرد . ولی زبیر بزود ی خود را از جنگ بیرون کشید و به طرفی رفت ومردی نامش عمروبن جرموز او را در بیابان یافته کشت . طلحه زخم مهلکی برداشت و گفتند به تیر مروان بن ا لحکم بود که طلحه را قاتل عثمان می دانست . طلحه پیش از رسیدن به شهر به آن زخم مرد با مرگ دو رئیس بایستی لشکر از پا درمی آمد امّا عایشه از هودج خود بر بالای شتر جنگجویان را تحریض می کرد. هود ج غرق تیر شده بود ولی چون پوشش محکی بر آن بسته بودند هود ج نشین از آسیب مصون مانده بود واعراب بنی ضبّه شتر را نگاهداری می کردند . عاقبت مالک اشتر خود را به شتر را رساند و مهار آن را گرفت و هود ج به زمین آمد . علی محمّد بن ابی بکر را که برادر و محرم عایشه بود فرستاد تا او را برداشته در خانه ای در بصره به احترام جا داد و از آنجا به آزادی روانه مکّه شد و پس به خانه خود به مدینه باز گشت. با این فتح عراق و کشورهای تابع آن به تصرف علی (ع) در آمد ولی شام همچنان د ردست معاویه بود ، وبرای جنگ با او بایستی فقط از عراق لشکر فراهم آورد . ولی عاملان علی (ع) از آذربایجان و جاهای دیگر لشکر جمع کردند و از صحابه پیغمبر قریب هزارتن همراه علی (ع) بودند که هفتاد نفر آنها بدری ( شرکت کنندگان در غزوه بدر) بودند . پس امیرالمومنین به دفع معاویه بالشکر حرکت کردو در امتداد فرات روانه شام شد. در صفین که دشت پهناوری است د رجنوب رقّه ، مقدمه معاویه به فرماندهی ابوالاعورسلمی استقرار یافته بود و معبر فرات را که تنها محل دسترس به آب بود تصرف کرده . مالک اشتر به تلاش و کوشش برای لشکرامیرالمومنین راهی به آب باز کرد ( ذوالحجه 36 ) . علی (ع) به رسم صلح جویی خود برای مذاکره صلح جنگ را به تأخیر یانداخت ولیکن شامیها جز از « خون عثمان » سخن نمی گفتند . مدتی نیز برای احترام ماه محرم به متارکه گذشت ، آنگاه در صفر 37 جنگ در گرفت . در لشکر امیر المومنین عده زیاد ی قاریان قرآن بودند که با عثمان و با معاویه مخالف بودند و به سختی می جنگیدند. در نخستین حمله میمنه علی (ع) صفوف دشمن را شکافته تا نزدیکی خیمه معاویه پیش رفت ولی میسره در مقابل حمله دشمن تاب نیاورد. پس خود امیرالمومنین وارد جنگ شد و فراریان را جمع آوری کرد . علی (ع) معویه را به جنگ تن به تن دعوت کرد به استناد آنکه مگر جنگ دو سرداراختلاف میان دودسته مسلمانان را پایا ن بدهد ولی معاویه ازترس ، این پیشنهاد را نپذیرفت . شب نیز جنگ دوام داشت و صبحدم آثار شکست بر لشکر معاویه پدیدار شده بود ، مالک اشتر از میمنه و امیرالمومنین خود از قلب با جمع خود رو به دشمن گذاشتند و چیزی به شکست معویه باقی نمانده بود که عمرو بن العاص حیله ای اندیشید : لشکر شام قرانها را بر سر نیزه ها کرده گفتند ما به حکم قران راضی هستیم. این تدبیر بیش از حد انتظار موثر واقع شد و مردم ساده لوح سست شده دست از جنگ برداشتند وهر چه امیرالمومنین وسایر فهمید گان سپاه خواستد به مردم بفهمانند که خدعه است مفید نیفتاد . دست خیانت نیز در کار بود و مزدوران معاویه در لشکر علی (ع) به سست کردن مردم می کوشیدند. اشعث بن قیس رئیس قبائل کنده که از اسلام ومسلمانان دل پرخونی داشت و اینک به ظاهر با علی و در لشکر علی (ع) بود از فرصت استفاده کرد و به اتکای جمعیت عظیمی که با خود داشت از علی (ع) امر گرفت که مالک اشتر که هنوز گرم پیکار بود برگردد و اجازه گرفت که به سفارت نزد معاویه برود و معین کند که به چه شکل قرآن را باید معلوم کرد. اشعث از نزد معاویه برگشت با پیشنهاد او و مفادش آنکه هر یک از دو طرف حکمی معین کنند و حکمها از روی قرآن معلوم کنند که خلافت با که باشد . شامیها حکم خود با عمروبن العاص قراردادند . عراقیها واشعث ، ابوموسی اشعری را به علی (ع) پیشنهاد کردند . عراقیها به مناسبت آنکه ابوموسی مدتی والی کشورشان بوده و در این ایّام نیز مردم را از فتنه تحذیر می کرده است ، ولی اشعث به استناد آنکه ابوموسی یمانی است ( عرب قحطانی ) و در نتیجه هم نژاد اشعث . علی (ع) ابوموسی را قبول نکردو سوابق دشمنی او را با خود برای مردم شرح داد وعبد الله بن عبّاس و مالک اشتر را پیشنهاد کرد ولی مردم واشعث به هیچ وجه متقاعد نشدند و جز ابوموسی کسی را نخواستند و با وقاحت تمام امیرالمومنین را مجبور کردند تا قرارداد را امضا کرد ومفادش آن بود که دو لشکر برگردند و حکمین در ماه رمضان در دومة الجندل حاضر شده رأی خود را بدهند . علی (ع) از صفّین به کوفه بازگشت . درآنجا جعدة بن هبیره مخزومی را به والی گری خراسان فرستاد واو به ابرشهر ( شهر نیشابور قدیم ) آمد و مردم کافر شده بودند و او را نپذیرفتند و برگشت ، علی (ع) خلید بن قرّه یربوعی را با لشکری به خراسان فرستاد تا نیشابور را محاصره کرد ، اهالی صلح کردند و با مرونیز چنان شد . در این موقع دو شاهزاده خانم ایرانی از سردار لشکر امان گرفته نزد او آمدند و او هر دو را نزد امیرالمومنین فرستاد . امیرالمومنین اسلام بر آنها عرضه داشت و پیشنهاد کرد که به شوهر مسلمانی ازدواجشان کند . گفتند ما را به دو پسر خود تزویج کن . علی (ع) راضی نشد . آنگاه یکی از دهقانان استدعا کرد که آن دو زن را امیرالمومنین به او بسپارد و گفت « این مکرمتی است که در باره من می کنی » علی (ع) زنها را به او سپرد و او با حرمت تمام آنها را نگاهداری می کرد و پس از چندی آن دو زن به خراسان به خانه خود بازگشتند . د ربازگشت از صفّین هنوز به کوفه نرسیده بودند که آشوبی در لشکرپیدا شد .عده زیاد ی برضد صلح وقرارداد حکمیت برخاسته بود ند وآن را کفر خواند .می گفتند خلافت مسئله ای نیست که به حکمیت اشخاص معین شود لا حکم الّا لله و به دیگران حمله می کردند که شما دشمنان خدا در کار دین مداهنه کردید کافر شدید،و عجب آنکه گویندگان این سخن همانهایی بودند که دیروز با ان وقاحت و اصرار علی (ع) را به ترک جنگ و امضای قرارداد حکمیت و انتخاب ابوموسی مجبور کرده بودند . درمقابل آنها عدّه دیگری بودند که بر متابعت علی (ع) پایداری کرده و آنها را به نقض بیعت امام و تفریق جماعت ملامت می کردند . این دسته وفادار را از آن روز شیعه نامیدند .درتمام راه تا به کوفه این دسته مخالف حکمیت ، که بعدها خوارج نامیده شده اند ، با سایر لشکر وارد شهر نشده در حروراء بیرون کوفه فرود آمدند . امیرامومنین به حروراء رفت و با شورشیان به مذاکره پرداخت ، و این که باعث این کار خودشان بوده و با اصرار و ابرام علی (ع) را مجبور ساخته بودند پیش چشمان آورد و در پایان ثابت کرد که ما به حکم قرآن رضا داده ایم نه به حکم اشخاص یعنی اگر اشخاص بر خلاف حکم قرآن رأی بدهند ، مورد قبول نخواهد بود . با این سخن شورشیان متقاعد شده با امیرالمومنین به کوفه آمدند . پس فرستاده ای از طرف معاویه به کوفه آمد به تقاضای آن که «معاویه حکم خود فرستاده است شما نیز حکم خود را بفرستید و گوش به حرف اعراب بکر و تمیم مدهید ». ابو موسی را از عزلتگاه خود که در آن نزدیکی بود خواندند و مطابق شرط قرارداد چهار صد سوار به ریاست عبدالله بن عبّاس با ابوموسی روانه دومة الجندل کردند . پس خوارج دوباره به اشعار لا حکم الالله سر بر آوردند و به حالت اجتماع از کوفه بیرون آمده به نهروان که محلی بوده است در نشیب کوه زاگرس متصل به ایران رفتند و از این وقت خوارج نامیده شدند به اعتبار بیرون آمدن ا زکوفه یا خروج بر امام ، و در نهروان عبدالله بن وهب را به امارت خود برگزیدند ( دهم شول 37) . در همین اوقات حکمین د ردومة الجندل مذاکره را آغاز کرده بودند . نخست در باره اشخاصی که لایق خلافت باشند تبادل رأی کردند. عمروبن العاص معاویه را پیشنهاد کرد ابوموسی قبول نکردبعد پسر معاویه را نام بر د و او را هم نپسندیدند . ابو موسی با علی (ع) میانه نداشت زیرا در زمان او از امارات عراق افتاده بود ولی معاویه را هم مردی هوی پرست و کم علاقه به دین می دانست و شاید می اندیشید که در باقیماند اصحاب قدیمی پیغمبر که از جمله خود ابو موسی بود اشخاص لایق تر وجود داشته باشد بدین جهت او عبدالله بن عمر را به عمروبن العاص پیشنهاد کرد ؛ عمرونپذیرفت و باز ابو موسی رأی خواست . ابو موسی گفت رأی من آن است که این هردو را خلع کنیم و خلافت را به شورای مسلمانان بگذاریم که هر کس را می خواهند انتخاب کنند . عمرو تصدیق کنند وقرار شد که رای خود را برملاء اعلام کنند. از ابو مخنف روایت است که عمروبن العاص در مدّت این مذاکرات همیشه ابوموسی را در سخن گفتن و دیگر کارها جلو می انداخت به عنوان آنکه « تو صحابه قدیمی پیغمبری و مسن تر از من هستی »، و این برای ابو موسی عادت شده بود و عمرو از ان منطوری داشت . د رموقعی که بنای اعلام رای شد باز ابو موسی را پیش انداخت . ابو موسی که مرد کودنی بود با وجود آنکه ابن عبّاس او را از حیله عمرو ترسانید ، برخاست و د رحضورجمعی پس از حمد و ثنا گفت « من و عمرو توافق کرده ایم بر آنکه علی (ع) معاویه را از خلافت خلع کنیم و مردم برای خود والی انتخاب کنند ، من اینک علی (ع) و معاویه را خلع کردم ، هرکس را شایسته می دانید انتخاب کنید » . سخن او که تمام شد عمرو برخاست و گفت « شنیدید که این مرد صاحب خود را خلع کرد ، من هم صاحب او را خلع می کنم ولی معاویه را ثابت می دارم که او ولیّ عثمان و خونخواه اوست و برای جانشینی او از همه مردم لایق تر است » . نوشته اند که ابو موسی از این عمل نامنتظر بر آشفت و به عمرو پرخاش کردو هر دو به هم دشنام دادند . عمرو نزد معاویه رفت و به امارت مومنان بر او سلام کرد ؛ عبدالله بن عبّاس نیز نزد علی (ع) باز گشت و ابو موسی یک راست به مکّه رفت از بیم مردم که به قصد کشتن برخاسته بودند. حکمی چنین با خدعه و فریب البته قاطع و قانع کننده نبود ، علی (ع) در صدد تجهیز و جنگ بر آمد و سعی کرد که خوارج را به راه بیاورد و برای آنها روشن کرد که این حکم از روی قرآن نبوده و بر خلاف قرارداد صادر شده است ، ولی خوارج امام خود را معین کرده بودند و با علی (ع) نبودند . قسمت دیگری از لشگر که تابع اشعث بن قیس بودند می گفتند اوّل باید به جنگ خوارج پرداخت . خوارج ، نهروان را مرکز کرده به اطراف می تاختند و مردم را با تهدید به قتل به لعن عثمان وعلی (ع) وادار می کردند .علی (ع) به مقابله آنها شتافت ، عده ای گریختند و در نواحی ایران وعراق که نزدیکشان بود پراکنده شدند . هزاروهشتصد تن از متعصب تر آن قوم به مقاومت ایستادند تاکشته شدند (9 صفر 38) ولی فرقه و مذهب خارجی از میان نرفت . پراکنده شدگان به مرورزمان عقاید خود را در میان عناصر و طبقات ناراضی از حکومت و از مالیاتهای دولتی منتشر کردند و مدتها در خوزستان مایه آشوب بودند .این عقیده سیاسی کم کم مذهبی شد، باب طبع اعراب بدوی که ول بودن در بادیه را دوست می داشتند و از تقید به قیود اجتماعی بیزار بودند . هم امروز در عمان ، زنگبار ، تونس و الجزیزه خوارج هستند و همچنان ازعلی (ع) تبری می کنند . پس از کار خوارج ، علی (ع) جنگ معاویه را آماده شد ولی اهل کوفه گفتند ما را امسال جنگ بس است و تقاضا ورزیدند و علی (ع) را واگذاشتند . در مصر به تحریک معاویه و عمرو عاص عده ای به یاغیگری سربر آورده بودند و محمد بن ابی بکر عامل علی (ع) در آنجا در معرض خطر واقع شده بود . علی (ع) از کوفه مالک اشتر را روانه مصر کرد . معاویه به وسیله دستیارانی که در مصر داشت عامل مالیاتی العریش را وادار کردند تا مالک را در راه پیش ازرسیدن به مصر در عسل زهر داد و اینجا بود که معاویه گفت ان لله جنودا منها العسل ؛ و مقارن آن حال عمرو بن العاص از شام آمده مصر را تصر ف کرد و محمد بن ابی بکر را که سپاهیانش واگذاشته بودند معاویه بن حدیج سردار عمرو عاص گرفته کشت . کشته شدن این دو برای علی (ع) سنگین و غم انگیز شده پس معاویه لشکرهای خود را از اطراف به قلمرو علی (ع) سو ق داد . مکه و مدینه را تصرف کردند و حتی در شهرهای عراق مردم را قتل و غارت کردند . دو سال تمام علی (ع) با این دشواریها مقاومت کردو دسته های لشکر پشت سرهم به دفع شامیهامی فرستاد و آنگاه فاجعه نامنتظری وقوع یافت که به کلی جریان حواد ث را تغییر داد . سه نفر از خوارج با هم سوگند خوردند که علی (ع) و معاویه و عمرو عاص را در یک شب بکشند . آن دو نفر که بر سر معاویه و عمرو رفتند نتوانستند کارخود را انجام بدهند ولی سومین که عبدالرحمن بن ملجم مرادی بود در سرراه علی (ع) به مسجد با چند همدست کمین کرد و با شمشیری فرق او را شکافت و دو روز بعد علی (ع) از آسیب آن زخم وفات یافت ( 21 و به روایتی 17 رمضان 40 ) در سن شصت و پنج یا شصت و سه به اختلاف روایات . جنازه علی (ع) را پسرانش شبانه دفن کردند و از بیم خوارج و دیگر دشمنانش قبرش را پنهان کردند و بنا به روایات شیعه بعد ها امام جعفر صادق آنرا به شیعیان نشان داد . در شمائل علی (ع) نو شته اند که متوسط القامه و فراخ شانه بود با بازوانی پیچیده ودست وساقهای باریک واورا « الانزع البطین » می خواندند ؛ چهره اش گند مگون بود با ریشی بزرگ و سفید و لبی غالباً متبّسم و خندان . علی (ع)مردی به تمام معنی کلمه دیندار و مسلمان بود ، تبعیض و انحراف از دین در دستگاه او راه نداشت و بدین جهت دنیا طلبان با او خوش نبودند اما مسلمانان واقعی که فضائل ومکارم فراوانش را می دیدند او را به حد پر ستش دوست می داشتند و بی جهت نیست که نام علی (ع) یکی از نامهای مقدس اسلام است . |
|
گروه: خلفای راشدین نسخه چاپيکد: 342 منبع: زمان: 1387/2/31 17:27 |
| پربازدیدترین |
|
|
| صفحه اول | |
| تمام مطالب | |
| اوضاع عربستان درعصرظهور | |
| پیغمبر(ص) درمکه | |
| پیغمبر(ص)درمدینه | |
| خلفای راشدین | |
| امویان | |
| عباسیان | |
| مقالات | |
| لینکها |
![]() |